آرزو

اگر هرگز تمنایی کنم،
تنها دعایی که لبانم را به جنبش خواهد آورد این است که:
الهی این دل را که در سینه من زندانی است رها کن
و مرا آزادی بخشی!

آری، چون میبینم
روزهای عمر با شتاب به پایان میرود،
تنها دعا یم این است
که در زندگی و مرگ
مرا روحی باشد
رها شده از زنجیر
و جانی بردبار و شکیبا و دلیر

#امیلی_برونته
امشب شب ارزوهاس میخواستم بگم ک آرزویی ندارم جز اینکه خداوند حال دلمون رو خوب کنه
امیدوارم معنای زندگیمون رو دریابیم
شاید بهتر باشه بگم معناهای بهتری براش بسازیم
معناهایی که ارزش زندگی کردن رو داشته باشه.

خواندن ادامه مطالب

هبوط

آنها که خدا را یافته اند و او را عاشقانه دوست می دارند، با آنها که او را گم کرده اند و مایوسانه و مضطربانه دم می زنند، با هم بی شباهت نیستند. هر دو شور و شعف رنگین و روزمره را در خود کشته اند؛ هر دو بزرگتر از آنند که در کنار این جوی متعفنی که لجن زندگی از آن می گذرد، بنشینند و بنوشند و بزنند و بخورند و مست شوند.

کویر
#دکتر_علی_شریعتی
خدایا نگاهتو ازم نگیر 🙏🙏

خواندن ادامه مطالب

اولین کتاب

سلام
امروز تنبلی رو کنار گذاشتم و شروع کردم به خوندن کتاب مزرعه حیوانات که سال گذشته اونو نصفه رها کرده بودم
شاید اون موقع زیاد برام ملموس و مهم نبود
چقدر اتفاقات و اطرافیان میتونن روی آدم تاثیر بگذارند
امروز که خوندم خیلی برام جذاب بود کاملا ملموس بود .
اورول این کتاب رو درباره اتحاد جماهیرشوروی نوشت.داستان این کتاب داستان حیوانات مزرعه ای است که به امید آزادی بر ضد ارباب خود شورش می کنند،اما این شورش نظام استبدادی تازه ای را به جای استبداد قدیم می نشاند.
اورول در این داستان به خوبی نشان می دهد که قدرت چگونه می تواند حتی عالی ترین و ناب ترین آرمان ها را هم به فساد بکشاند.
اورول میگفت اگر این حیوانات به قدرت خود واقف شوند،محال است بتوانیم آنها را به زیر سلطه خود دراوریم. این همون حکایت ناآگاهی ملت ها میتونه باشه که سرنوشتشون رو به دست خودشون رقم می زنند.
تواین داستان تک تک شخصیت هاش رو میشه به چالش کشید
از ناپلئون که خودش رو سرور همه حیوانات می دید وبا رعب و وحشتی که بخاطر مجازات مخالفانش ایجاد میکرد،قدرت خودش رو حفظ کرد.
اسکوئیلر که با چاپلوسی و حمایت از ناپلئون همیشه شورش حیوانات رو میخواباند و تمام سعی خودش رو میکرد تا حیوانات در ناآگاهی خودشون بمونند .
بنجامین که با سکوت همیشگی و بی طرفی وشخصیت منفعل نابودی خودش رو رقم زد.
باکسر شخصیتی مطیع که گوش هاو چشم های خودش رو در برابر بی عدالتی بسته بود و تحت تاثیر حرف های اسکوئیلر،بردگی خودش رو باور داشت وحاضر نبود قبول کند که ناپلئون میتواند اشتباه کند. بیشترین زحمت رو برای دستگاه ناپلئون کشید و همیشه بیشتر از توانش کار کرد که در نهایت که فرسوده شد به جبران زحماتش ناپلئون پیکرش رو به سلاخ خانه فرستاد.
و و و شخصیت های دیگر داستان که هرکدام نماد یه انسان امروزیست در جامعه.
اخرین قانونی که دستکاری شد خیلی برام جالب بود میگفت
همه حیوانات باهم برابرند
ولی بعضی حیوانات از بقیه برابرترند.
باشد که آگاه باشیم…
پایان امروزم در کنار خانواده و سفره خونه طوبی و سالار عقیلی و پاندا بود که بسی خوش گذشت.

خواندن ادامه مطالب

7فروردین

سلام
امروز هفتمین روز بهار96و بیست و هفتمین روز از ماه مارس میلادی ست.همیشه توی زندگیم عدد هفت برام خیلی خاص بوده ،روزیه که برام اتفاقات ماندگار عجیب و غریب وتاثیرگذار میفته،یه جورایی میشه گفت عدد شانسمه.شایدم دچار پیش داوری شدم و سعی میکنم اون اتفاقات خوب رو ازبین این روزهای7/27بیرون بکشم.
امروز سری به قلم نادر ابراهیمی زدم و کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم رو خوندم.خیلی خوشم اومد
یه سری از جملات زیباشو میزارم.

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب آگاهم که زندگی،یکسر،صحنه بازی ست.
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان.
به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوهباری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین،حتی لحظه ای را برنمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده یی که هزار راه را می توانی دید.ودیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس میکنی،
درآن لحظه یی که تو از فراز،پا در راهی می گذاری که آن سوی آن اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست،
در تمام لحظه هایی که تو میدانی،میشناسی،و خواهی شناخت
به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچ گاه باز نمیگردند.
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه زمان.
صبح که ماهیگیران با قایق هایشان به دریا می رفتند به من سلام کردند و گفتند که سلامشان را به تو که هنوز خفته یی برسانم.
بیدارشو
بیدارشو وسلام ساده ی ماهیگیران را بی جواب مگذار.

التماس شکوه زندگی را فرو می ریزد.تمنا ،بودن را بی رنگ می کند.وآنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است.

گریز،اصل زندگی ست.
گریز از هر آنچه که اجبار را توجیه می کند.

ماهمه در اسارت خاک بودیم.ما از خاک نبود که گریختیم،از آنها گریختیم که حرمت زمین را با گام های آلوده می شکستند.

چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست.ذلت ،رایگان ترین هدیه ی هر پناهی ست که می توان جست.اگر دیوار نباشد پیچک به کجا خواهد پیچید? اسکناس های کهنه را نوارهای چسب حمایت می کنند،سربازان را سنگرها.

افسوس هلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد.امکان،فرمانروای نیرومندترین سپاهیانی ست که پیروزی را بالای کلاه خود های خود چون آسمان احساس می کرده اند.هرمغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آن را نفرین می کند.هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای انکان است.امکان می آفریند و خراب می کند.دروازه های هر امکان انتخاب را محدود کرده است.بسا که” خواستن” از تمام امکانات گدایی کند،اما من آن را دوست می دارم که به التماس نیالوده باشد.

ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم.آن گاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم…

خواندن ادامه مطالب

امید

ﻧﻪ !
ﻫﺮﮔﺰ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﺮﺩﻡ
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﺳﻮ ﯼ ﺩﻫﻠﯿﺰﺵ
ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﯾﯽ ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ .

وای چه خوب گفته احمد شاملو،مدتها بود که میخواستم اینو جایی ثبت کنم نشد تا امروز که ششمین روز بهاره 96هستش و روز امیدواری و شادنویسی به حساب میاد.
خواستم بگم امیدتونو هیچ وقتتت از دست ندین که آدمی به امید زنده است حالا تجلی اون میتونه قطره های بارون امروز باشه،میتونه بهاری باشه که هرساله لباس سبز تنش میکنه،شکوفه هایی که هرروز گوشه کنار خیابونا به چشمت میخوره و یا از همه مهمتر آدم هایی که در زندگیمون داریم عزیزانمون که بودنشون و خاطرشون بیشتر از هرچیزی میتونه امیدو در دلت زنده کنه.
گاهی وقتا توی زندگی یه سری
اتفاقاتی میفته که مثل معجزه میمونه و درست در لحظه ای که فکرشو نمیکنی خداکمکت میکنه و اون اتفاق خوبه میفته.خب همه اینا باعث میشن امیدوار باشی و دلت قرص باشه.یه شعری از فریدون مشیری هست که اونم خیلی دوس دارم میفرمایند:

در گرانبارترین نومیدی ،
بارها بر سر خود بانگ زدم:
“هیچت ار نیست مخور خون جگر،
دست که هست”!
بیستون را یاد آور،
دستهایت را بسپار به کار ،
کوه را چون پرِ کاه از سر راهت بردار!
و چه نیروی شگفت انگیزیست،
دست هایی که به هم پیوسته ست !

دلتون گرم باشه به بودن عزیزانتون و به خدایی که همیشه هوامونو داشته،پس امیدوار باشید😊

خواندن ادامه مطالب

سبزه

نگاهش به سبزه عید که افتاد رفت توی فکر …
لحظاتی گذشت …
وقتی سرشو بالا آورد و فهمید که دارم با تعجب نگاه می کنم، لبخند تلخی زد.
گفتم: ” گیله مرد ” ! توی سبزه ها چی دیدی که رفتی تو فکر ؟!
کمی سکوت کرد و گفت :
به این دونه های سبز شده نگاه کن … چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند …
گفتم : خب !
گفت : سیصد شصت و پنج روز از خدا عمر گرفتیم و آب و غذا و فلک در اختیارمون بود ؛ می ترسم رشد که نکرده باشم هیچ؛ افت هم کرده باشم !
دونه ای که نخواد رشد کنه ؛ هر چقدر آب و آفتاب بهش بدی فقط بیشتر می گنده…

#بزرگ_علوى
از كتاب : گيله مرد
چقدر سخته خلاف جهت مسیر عادی زندگی حرکت کردن
خلاف روزمرگی حرکت کردن
تصویر سبزه های ارتفاعات بند امیرشاه

خواندن ادامه مطالب

تعصب

«مردم همیشه شکایت می‌کنند که چرا کفش ندارند تا اینکه یه روز آدمی رو می‌بینن که پا نداره و بعد غر می‌زنن که چرا ویلچر اتوماتیک ندارن. چرا؟ چی باعث می‌شه که به طور ناخودآگاه خودشون رو از یه سیستم ملال‌آور به یکی دیگه پرت کنن؟ چرا اراده فقط معطوفه به جزئیات و نه کلیات؟ چرا به جای اینکه «کجا باید کار کنم؟» نمی‌گیم «چرا باید کار کنم؟» چرا به جای «چرا باید تشکیل خانواده بدم؟» می‌گیم «کی باید تشکیل خانواده بدم؟»

گوش کن، آدما شبیه زانویی میمونن که یه چکش کوچولوی لاستیکی به شون می‌خوره. نیچه یه چکش بود. شوپنهاور یه چکش بود. داروین یه چکش بود. من نمی‌خوام چکش باشم چون نمی‌دونم زانو چه واکنشی نشون می‌ده. دونستنش هم ملال‌آوره. این رو می‌دونم چون می‌دونم که مردم اعتقاد دارن. مردم به اعتقاداتشون افتخار می‌کنن. این غرور لوشون می‌ده. این غرور مالکیته.

استیو_تولتز
از کتاب: جزء از كل
اگر بخوام درمورد این کتاب صحبت کنم فک میکنم هفته هاطول بکشه،جملاتشو با تموم وجود حس میکنی فلسفش عالیه
کاملا تو رو به چالش میکشونه حالا امشب نمیخوام ازین کتاب بگم فکری که امروز ذهنمو مشغول کرده بود این بود که وقتی توی بطن جامعه وارد میشی متوجه سیل ناآگاهی مردم و تعصبشون بر اعتقادات قدیمیشون میشی که حتی حاضر نیستن قبول کنند که کمی فکر کنند شاید حتی فقط شک کنند به اعتقاداتشون.
نمیدونم این تعصب از کجا میاد،اما هرچی هست داره جلوی پیشرفتمونو میگیره و آسیبش بیشتر متوجه خودمونه.
خودم خیلی وقتا متعصب برخورد کردم خداروشکر که اخیرا سعی میکنم فکر کنم به همه چی شک کنم و راحت چیزی رو نپذیرم به لطف استاد گلم خانوم دکتر امیرمستوفیان عزیز که هرجا هست خدانگهدارش باشه.
امیدوارم اگاه بشم و آگاه کنم حتی اگر شده عده قلیلی رو اما هیچ چیز دردناکتر از دیدن جهل مردم و ناتوانی برای اصلاح اون نیست.

خواندن ادامه مطالب

بهار

سلام بهار
سلام بارووون
الان عید شده اما هنوز تو تقویم نیومدیم،چقدر حس خوبی بود که امروز بارون وجمع گرم خونواده رو کنار هم داشتم الانم که دارم مینویسم صدای بارون که به شیشه میخوره مدام زندگییی رو برام ملموس تر میکنه.
نمیدونین چه لذتی داشت خوندن زندگینامه پروفسور حسابی که دقایقی پیش تمومش کردم
وای این مرد فرزانه بوده نمیشه با یه کلمه توصیفش کنی،یعنی اینقدر سخت کوشی و صبر و تواضع ومهربونی و جسارت چطور میتونه توی یه ادم جمع بشه
دلم اروم گرفت ازینکه یه آدم میتونه به معنای واقعی انسان باشه ،چقدر ازین حسابی ها داریم تو مملکتمون که حاضرن از شادی های زندگیشون بگذرن و تموم وقتشونو صرف پیشرفت مملکتشون کنن.لحظه ای از وقتشونو هدر ندن و بتونند قدر تک تک لحظات زندگی رو بدونن
چرا این روحیه و پشتکار قوی رو توی دانشجوهای این دوره به ندرت میبینیم?!
باید یاد بگیریم که یه خرده استانه تحمل خودمونو بالا ببریم و صبر صبر و صبر در مسیر رسیدن به هدف هامون داشته باشیم.ناامید نباشیم.
ای کاش روزی که منم بخام ازین دنیا برم با رضایت برم و بتونم ادم مفیدی برای جامعه ام و خانوادم باشم.
بالاخره هدفی برای خلقتم وجود داشته و یقین دارم وجودم دراین عالم تاثیرگذاره پس باید درمسیری که در اون قرار گرفتم هوشیار باشم
قدر موقعیت های زندگیم رو بدونم. ازشیوای عزیزم متشکرم بابت هدیه این کتاب بهم.
به امید حسابی های بیشتر در مملکتمون
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیارزد انکه دلی را ز خود بیازاری
این شعر سعدی هم حسن ختام کلامم باشه شعری که سردر خانه پروفسور حسابی نوشته شده و ایشون در پاسخ به ظلمی که پدرشون در حقشون کردن( که البته مانع راهشون نشد وهمچنان براشون بسیار مورد احترام بودند)، بیان کردن.

خواندن ادامه مطالب

تازه ترین

سلام
هفت روز مونده به بهار بود ک یکی از دوستان عزیز با شکایت از دندون درد و بیخوابی که بخاطر نوشتن کتابشون کشیده بودن،وارد ازمایشگاه شدن و شروع کردن به تعریف ازایده های جذاب ومعرفی سایتشون که میشه تجربیات و افکارو حتی اتفاقات روزمره روماندگار کرد و سیر پیشرفتو دنبال کرد.خیلی ازین ایده خوشم اومد و تصمیم گرفتم اجراییش کنم
تا اینکه در نفس های پایانی سال95
یعنی یه روز مونده به بهار96 شروع به نوشتن میکنم و یه سری از گفت وگوهای ذهنیم رو به قلم درمیارم.
همیشه اخرین ها دلهره دارند برام
مثل این اخرین لحظه های سال که با دلهره عجیبی میگذرن
درسته بوی عید میاد
از شلوغی خیابونا و بازار بگیر تا خنده های و ذوق های از ته دل بچها توی این روزا اما یه غم خاصی داره من فکر میکنم بیشتر این غم بخاطر حسرتایی هست ک به دلمون مونده یا شاید بگم کم کاری هایی ک توی سال قبل داشتیم ،ما هیچ وقت راضی نیستیم به خصوص اگه مثل من ادمی باشین که ایده ال گراست
البته بدم نیست اگر خودش عامل محرکی باشه برای حرکت تو سال جدید و جبران کم کاری ها
هرسال از خدا میخوایم حول حالنا الی احسن الحال برامون اتفاق بیفته اما واقعا برای چند نفرمون پیش میاد??
این سالی که گذشت واسم پراز تجربه بود ،پر از خاطره و اشنایی با جمع صمیمی و گرمی که روح بزرگی دارند و مهم تر از همه تحولی که خانوم دکتر امیرمستوفیان عزیز در من ایجاد کرد،اینکه به زندگی جور دیگری نگاه کنم و سعی کنم برای زندگیم معنایی پیدا کنم که تا اینجا فکر میکنم برای اینکه معنایی ببخشم به زندگیم باید چیزی رو خلق کنم
درواقع دنبال زندگی هستم که به زیستنش بی ارزد.
امیدوارم تو این سال جدید بتونم بیشتر فکر کنم تجربه کنم خودمو بشناسم و ادم عملگراتری باشم تا با رضایت بیشتری به سراغ سال اینده برم.همونطور که مرحوم شکیبایی میفرمایند:عید واقعی از آن کسی است که پایان سالش را جشن بگیرد نه اغاز سالی که از آن بی خبر است.

خواندن ادامه مطالب