بحران وجودی

اگر یک سوال باشد که من از آن وحشت داشته باشم, سوالی که هرگز نتوانسته باشم به آن جواب رضایتبخشی بدهم, آن سوال این است که دارم چه کار می کنم؟!

#مالوی
ساموئل بکت

اگ شما ازون دسته ادمایی هستین ک واقعا جواب این سوالو میدونین باید بگم ک خیلی خوشبختین. نمیدونم کجای مسیری هستم ک دارم میرم?اصلا مسیرم کجاست? فقط دارم میرم نمیدونم کجا?
خدایا میدونی چقدر ازین بابت نگرانم ،روز به روز داره وجودمو میخوره به جایی رسیدم ک از خودم بدم میاد و این فاجعس به نظرم چون تموم لحظات زندگیت پوچه اگر خودتو دوس نداشتی باشی خیلی فکرا تو سرم میچرخن بدون هیچ گونه منطقی. بیشتر از هرچیزی نگران دینم هستم عقایدو باورهایی ک دیگ میشه گفت چیزی ازشون نمونده و وقتی بهشون فکر میکنم سعی میکنم خودمو توجیه کنم ک حتما پشتش چیزی بوده ک تو پذیرفتیش. اما واقعا اینجوری بوده??کدوم یکی از ماهایی ک خودمون بچه مسلمون داریم با اطلاعات و بینش قبلی انتخابش کردیم??جز این بوده ک جبر بوده
حالا ب اینا کاری ندارم بحث من اتفاقات ،رفتارها،افرادی هستند که در لباس دین همون لباسی که از بچگی برام تقدس اهل بیت رو داشته و باهاش حس خوبی داشتم الان دیگ ندارم.چطور میشه??وقتی دکتر شریعتی هم اینو تصدیق میکنه و میگ توروخدا برین دنبال شخصیت خانواده پیغمبر،نه اندیشه و سیر و سلوکی که این جماعت ازون خانواده ساختن و بهش تقدسی پایدار دادن
مدتهاست ک دارم فکر میکنم حق و باطل قاطی شدن و دیگ نمیفهمم چی درست و چی بد
اما امشب ک این سخنان دکتر شریعتی رو خوندم دیدم ایشونم درک کردن همچین مسیله ای رو
من واقعا برام سخته از ارزشهای دینم الان دفاع کنم وقتی نمیدونم کدومش حقیقته کدومش پوسته
دو راه دارم یا اینکه بزنم زیر تموم ارزشهایی ک توی این بیستو چهار سال برای خودم داشتم و منکر همه چیز بشم
یا اینکه مسیرمو پیدا کنم بهم کمک کنی خدایا حقو تشخیص بدم و ازش دفاع کنم با تمام وجود
لحظه لحظه دارم انکار میکنم حرفی رو ک قبلا قطعا زدم
وقتی اسم اهل بیت از دهان افرادی ک راحت جنایت کردند و معاویه زمان هستن رو میشنوم دلم گر میگیره ک نگوو
نگو ک داری تصویر زیبای باورامو و اعتقادات چن ساله منو خیلی از جوونای این عصرو میگیری توروخدا نگو
بدبین شدم ب هرکس ک فکر میکنه مذهبیه
چون فکر میکنه هرکاری رو ک انجام بده بعدمیتونه با دعا و عبادت تبرعه بشه.واس همین ترجیح میدم این روزا حالم از خودم بهم بخوره تا نگاه بدبین و شکاکی ک ب یه سری از ادما پیدا کردم. این سرگردونی با همه سختیایی ک داره و همه کاراتو تحت شعاع قرار میده یه خوبی داره ک دلم روشنه ب اخرش ک لااقل توی چن سالی ک از خدا عمر گرفتم مسیرمو پیدا کنم. هنوز نتونستم اما هنوووز نتونستم
تا کمکم نکنی نمیتونم.
الهی و ربی من لی غیرک
این داستان ادامه دارد…
ﮔﺎهگاهی ﮐﻪ ﺩﻟﻢ می گیرد ،
به خودم می گویم …!
در دیاری که ،
پر از دیوار است …!
ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ …؟
ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﻮﺳﺖ …؟
ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ …؟

👤 سهراب سپهری
سحر هفتم رمضان

خواندن ادامه مطالب

چند کلام با خدا

با تو ام ای لنگر تسکین!
ای تکان‌های دل! ای آرامش ساحل!
با تو ام ای نور! ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی! ای بنفش آبی!
با تو ام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!
با تو ام‌ ای شادی غمگین‌!
با تو ام ای غم! غم مبهم!

ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش…
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

#قیصر_امین_پور
گاه گاهی ک دلم میگیرد فکر حضور همیشگیت آرامم می کند. ای کاش قدر بدانم و ذره ذره وجودم را برمحور حقیقت تو بنا نهم. با درک خطای خود و رفتار سرشار از محبتت ، رحمان رحیم کلمه ای کوچک است ای خدایای خوبی های بینهایت. مرا ببخش.

خواندن ادامه مطالب

نکته

رونق عهد شباب است دگر بستان را
می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

سلام این غزل نهم هستش ک امشب تو اینستا بچشمم خورد و خوشم اومد گفتم بزارمش
حیفه ک یه روز بگذره و اون جمله،شعر،یا فردی ک روی تو اثر گذار بوده توی اون روزو کنار بزاری،هرچند ک تنبلی میکنم و نمینویسم هرروز اما سعی خودمو میکنم.
امروز اولین روز ماه مبارک بود میشه این فرصتو غنیمت شمرد و توی این ماه یه کم روحتو جلا بدی
چقد خوب گفت این قسمتو
مضطرب حال مگردان من سرگردان را

از سری جملات تاثیرگذار دیگر امشب
انسان در اندیشه خدایی خویش دیگری را روح میبخشد و می آفریند و در اندیشه انسانی خویش دیگری را قضاوت می کند.

#شارمین_میمندی_نژاد
مراقب رفتارمون باشیم😊😊

خواندن ادامه مطالب

دوباره اعتدال

همزمان با اعلام نخستین نتایج آراء که نشان از پیروزی حسن روحانی دارد یادداشت‌ها و زمزمه‌های اصولگرایان آغاز شده و دنبال مقصر می‌گردند.
آنها در سال ۹۲ گفتند علت شکست‌شان تفرقه و عدم ائتلاف بود و این بار با حداکثر ائتلاف آمدند و باز هم باختند.
اصولگرایان سالها تلاش کردند تا هویت‌های جمعیِ مردم را از بین ببرند و هویت تازه جعل کنند؛ نه به سندیکاها و احزاب و انجمن‌ها رحم کردند و نه حتی به مهمانی‌های خصوصی مردم. دفاتر پرطرفدارترین حزب کشور پلمپ شد و دبیران کل احزاب زندانی شدند و رهبران جریان‌های هویت‌بخش مانند جنبش سبز به حصری رفتند که حالا ۷ساله شده؛ به جایش «سید محرومان» ساختند و گمان کردند شعار کار و کرامت می‌تواند جای هویّت را بگیرد.
آخرِ قصه اما شگفت‌انگیزتر بود! جریانی که یک عمر به جان موسیقی افتاد مجبور شد به پای موسیقی بیفتد. اما چون پیش‌تر «ربّنا» را فروخته بود چاره‌ای نداشت جز اینکه با همه‌ی حیثیت‌اش «جیگیلی» را بخرد و عجبا که ممنوعیت‌ موسیقی در کشورمان دو بانیِ حقوقی و حقیقی داشت؛ اولی دستگاهِ قضائی بود و دومی جریانِ هنرستیز مذهبی. ابراهیم رئیسی اما هم معاون اولِ اولی بود و هم عزیزدُردانه‌ی دومی! حالا او با جریانی که «حبیب» را تا روز مرگ در روستای تنهایی‌اش در انتظار اجازه گذاشت و مفاخر و بزرگانی مثل استاد بنان و خانم هایده را تا پایان زندگی‌‌شان، به زبان تحقیر، مُطرب و رقاصه خواند به جایی رسیده بودند که بر تابلوهای‌شان بصیرتِ تتلو را به رخ ملت بکشند. سخن از شخص امیر تتلو نیست که او هم خواننده‌ایست و هواداران خود را دارد و دلش می‌خواست مجوز بگیرد و چه بسا فهمیده بود مظنه‌ی بازار اصولگرایان را و داشت معوّقات جوانی‌اش را با چک‌های آنها نقد می‌کرد. سخن در سرگردانیِ جریانی است که با کمترین هوش سیاسی و اجتماعی، بیشترین قدرت و ثروت و اختیارات را در کشور دارد؛ با شعار «تغییر» می‌آید در حالی که خود را تغییر نداده و هنوز در جهل و تعصبِ «انقلابی» خود گرفتار است و به «دیپلمات»نبودنش افتخار می‌کند.
بگذریم…
ادب و آداب پیروزی ایجاب می‌کند که رقیب را در شکست درک کنیم اما به شرط آنکه اصولگرایان هم به جای آنکه آسیب‌شناسی کنند دنبال دشمنان داخلی و خارجی نگردند و آینه را نشکنند. آنکه در درونش دشمنی از جنس تعصّب و جهل دارد برای ویرانی‌اش محتاج هیچ دشمنی نیست.

این تحلیل محمد جواد اکبرین هستش ک خیلی خوب بیان کرده بود .تا امشب ایشون رو نمیشناختم اما این متنشونو ک خوندم برام جذاب بود برم سراغ هویتشون
ایشون یه فعال سیاسی اصلاح طلبن و روزنامه نگار ک البته …معرفی شدند. خواستم حالا ک تو این شنبه شادی ک اصلاحات پیروز شد و اقای دکتر روحانی رییس جمهور شدند،یه تحلیل سیاسی هم بزارم.
امیدوارم در کنار هم بتونیم اینده بهتری بسازیم
عزت و ارامش حکمفرما بشه
به امید ایرانی سربلند✌✌💗

خواندن ادامه مطالب

سیاست

بدترین بیسواد، بیسواد سیاسی است…

وی کور و کر است، درک سیاسی ندارد و نمی‌داند که هزینه‌های زندگی از قبیل قیمت نان، مسکن، دارو و درمان همگی وابسته به تصمیمات سیاسی هستند. او حتی به جهالت سیاسی خود افتخار کرده، سینه جلو می‌اندازد و می‌گوید که: “از سیاست بیزار است”.

چنین آدم سبک‌مغزی نمی‌فهمد که بی‌توجهی به سیاست است که زنان فاحشه و کودکان خیابانی می‌سازد، قتل و غارت را زیاد می‌کند و از همه بدتر بر فساد صاحبان قدرت می‌افزاید…

#برتولت_برشت | @CafeKetab

“The worst illiterate is the political illiterate, he doesn’t hear, doesn’t speak, nor participates in the political events. He doesn’t know the cost of life, the price of the bean, of the fish, of the flour, of the rent, of the shoes and of the medicine, all depends on political decisions. The political illiterate is so stupid that he is proud and swells his chest saying that he hates politics. The imbecile doesn’t know that, from his political ignorance is born the prostitute, the abandoned child, and the worst thieves of all, the bad politician, corrupted and flunky of the national and multinational companies.”

📝 Bertolt Brecht
به نام حق
میدونین چند وقته نیومدم ب سایتم سربزنم بنویسم?!!ن اینکه بگم سرم اونقدرر شلوغ بوده ک فرصت نکردم ن اینطور نیس
درواقع اینقدر ذهنم اشفته بوده و هست ک نمیتونم تمرکز کنم و به کارام برسم .توی یه خلسه ی بودم ک هنوزم تموم نشده و هست.هرچند ک خیلی دلم سوخت چون این روزهایی ک گذشت اتفاقات مهمی رو بهمراه داشت.
از فضای انتخاباتی که حاکمه و چشمایی ک خیره به صفحه گوشیه که کدوم کانال چی رو علیه کی میگه و کی دفاع میکنه و کی حمله.اصن یه وضیه این چند روز خیلی بهم سخت گذشت خیلی از اعتقاداتو باورام زیر سوال رفت
نمیدونم تا حالا این حسو داشتین ک همهه چی شک کنید همه چیا ،یه جوری ک روز باشه بهت بگن روزه باور نکنی
خیلی سخته،اصن یه حس ازهم گسیختگی از درون برات ایجاد میکنه ک مث مته مغزتم میخوره.اردیبهشت امسال که 96هست من این حسو کاملا درک کردم سریه سری اتفاقاتی که برای خانواده ازمایشگاهیم افتاد و درگیری های انتخاباتی و صحبت با چند نفر از دوستان و اشنایانم ک هرکدوم یه سهمی رو برای تشدید این فروپاشی افکارم داشتن.
اندازه یه خروار کار ریخته رو سرم اما فک کنین تو همچین اوضاعی من بتونم با دقت کارامو پیش ببرم!!مگر خدا کمک کنه
چند سال پیش ک از سیاست چیزی نمیدونستم خ ادم خوشحالی بودم ینی سرخوشا نمیدونستم چ اتفاقاتی برامون میفته و ما بیخبریم ک وقتی الان دارم میفهمم یه چیزایی میگم اون بالاییا ک اینارو میدونن چ دلی دارن
بعد میگن خاتمی پیر شد نمیگن چرااا
نمیدونستم همه چی برمیگرده ب سیاست
این متن برشتو در تصدیق حرفهام گذاشتم الان کاملا درک میکنم.
امروز بیستو نهمین روز اردیبهشت ماهه روزی ک با رای مون در تعیین سرنوشت کشور سهیم شدیم.الان ک دارم متنو مینویسم ساعت دوصبحه روپله های خوابگاه نشستم،زمان رای گیری به پایان رسیده و در حال شمارش ارا هستن،نمیدونین ک چ جوی حاکمه
نمیشه روپات بند شی:((امیدوارم اگ خوابیدم صب ک بیدار میشم یه باردیگ دولت اصلاحات سرکار باشه و اون دستبندو ربانای بنفشمونو یه باردیگ بالا بگیریم.امید به اینده روشن برای ما جوونا از نون شب واجبتره
الان اینقدر بحث انتخابات داغه ک نمیتونم از خودم حرفی بزنم و فقط از خدا میخام فعلا بهم ارامش بده همین
بیشتر از هروقتی بهش احتیاج دارم
یه روح اروم یه ذهن اروم سایش افکارم داره اذیتم میکنه
فقط وصف حالمو میتونم با یه شعر بگم
در من انگار کسی
درپی انکار من است.
خدایا میدونم ازت دورم اما با نگاه مهربونت ب زندگیم ادامه میدم.الا بذکرالله تطمئن القلوب

خواندن ادامه مطالب

عهد

جویای راه خویش باش
ازین سان که منم
درتکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم
حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه
می بالد و به بار می نشیند
دوستی که توانمان می دهد
تا برای دیگران
مامنی باشیم و
یاوری
این است راه ما
راه تو
و من
مارگوت بیکل
ترجمه احمد شاملو
ساعتو نگاه میکنم تیک تاک پیش میره ،نمیدونم چند دقیقس ک به ماه خیره شدم ،امشب البته بهتره بگم این سحر یکی از روزای طلایی زندگیم هست ک لازم دونستم ثبتش کنم.
سحر نیمه شعبان 1396
سحری که با امام زمانم عهدی بستم و اگ قابل بدونه همراهیم کنه.
همه این دقایق بوی صمیمیت میده ،باری رو روی دوشم احساس میکنم ،فک میکنم اینده پیش رو میتونه روشن تر باشه
واسه همه جوونا دعا کردم حال دلمون خوب شه
ازین بی روحی و حس سردی که به جونمون افتاده رها بشیم و با درک موقعیتمون درین عالم و حس ارزشمندی وجودمون به راهمون ادامه بدیم
تموم سختیایی ک توی مسیر پیش میاد رو روزنه ای ببینیم برای رسیدن به حقیقت
الان معتقدم تا سختی نباشه من دلم بهش گره نمیخوره
گره های زندگیمو دوس دارم
ان شالله همه عاقبت بخیر بشن.
الهی آمین

خواندن ادامه مطالب

خداحافظی

چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری !
چه بی تابانه تو را طلب می کنم !
بر پشت سمندی
گویی
نوزین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه یی بیهوده است.
بوی پیرهنت
این جا
و اکنون.
کوه ها در فاصله
سردند.
دست
در کوپه و بستر
حضور مأنوس دست تو را می جوید .
و به راه اندیشیدن
یاس را
رج می زند.
بی نجوای انگشتانت
فقط.
و جهان از هر سلامی خالی است

شانه ات مجابم می کند
در بستری که عشق تشنگیست
زلال شانه هایت
همچنانم عطش می دهد
در بستری که
عشق
مجابش کرده است
بخشی از شعر احمد شاملو بود که چه خوب گفته و فاصله تجربه ای بیهوده است .
امروز17اردیبهشت سال1396یکی از تلخ ترین روزهای زندگیم بود،هیچ وقت مجالس خداحافظی رو دوست نداشتم ،لحظه سخت و عذاب آوریه
نمیخواستم و نمیخوام باور کنم که دیگ شاید نبینم استادمو
چون همیشه در کنارم دارمش ،درسته حضور فیزیکی نداره اینجا اما روحمون باهم پیوند خورده و دوستیمون عمیقه.
از همین لحظه دلتنگشم
نمیدونم با چه امیدی فردا باید پا به ازمایشگاهی بزارم که دیگ دکتر توش قدم نمیزاره
از فردا تو شهری نفس میکشم که دکتر نفس نمیکشه
فکر کردن بهش ازارم میده
نیروی محرکه من بود تو این سالهای تحصیلم،به عشق اون میومدم دانشگاه
درسته هر آمدی یه رفتیم داره اما بعضی رفتنا خیلی سنگین تموم میشه
امیدوارم هرجای دنیا که بره، کلی اتفاقات خوب براش بیفته که جبران همه سختیاش بشه
چشمهای پرمهرش همیشه جلوی چشممه.
دکتر# مرضیه امیرمستوفیان#بهترین دوست و استاد زندگیم.🌼🌼🌼💜

خواندن ادامه مطالب

روزهای پایانی

بر رُخسار هر خورشیدی ، بی لبخندت ابری آمد

بی تو در من سروی خم شد ، در چشمانم حصری آمد

ای رویای بی تکرارم ، شعر تلخی در سر دارم

یادت رد شد ، برگی افتاد از افرایی

ایوان پر شد از تنهایی ، بادی خیزید و آرامید

برفی آشفته می بارید ، دستان هوا از بویِ تو پوچ

برگی افتاد از افرایی ، ایوان پر شد از تنهایی

دستان هوا از بویِ تو پوچ ، رفتی و بی رُخ عاشق تو

لحظه ی غم زده بی گذر است ، بر لب سرد ترانه هنوز

عادت خواهش بی ثمر است ، یادت رد شد

برگی افتاد از افرایی ، ایوان پر شد از تنهایی

بادی خیزید و آرامید ، برفی آشفته می بارید

دستان هوا از بویِ تو پوچ ، برگی افتاد از افرایی

ایوان پر شد از تنهایی ، دستان هوا از بویِ تو پوچ
برف چارتار
داریم به لحظات پایانی حضور دکترجانم نزدیک میشیم،نمیدونم دوباره کی بتونم ببینمش شاید اصلا نتونم دیگ ببینمش
حالم این روزا خیلی گرفتس،احساس میکنم معلق موندم تو هوا ،اه ک چه هوای نفس گیری ،همه چی بی رنگه برام
وای ک چه لحظاتی رو از دست دادم
ازخودم بدم میاد…

خواندن ادامه مطالب

تو زندگی هر کس
خط هایی هست که
وقتی ازشون عبور می کنی
هیچوقت نمیتونی برگردی
و آدم قبلی بشی
که بهش میگن ته خط
امروز غروب سیزدهم اردیبهشت سال 1396 همچین اتفاقی برام افتاد،وقتی دکتر گفت خستگی سه سال کار زابل تو تنم موند ،خیلی روز بدی بود
حرف دکتر تو سرم میچرخه نمیتونم رهاش کنم
نمیتونم هضمش کنم
نمیتونم…

خواندن ادامه مطالب