خداحافظی

چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری !
چه بی تابانه تو را طلب می کنم !
بر پشت سمندی
گویی
نوزین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه یی بیهوده است.
بوی پیرهنت
این جا
و اکنون.
کوه ها در فاصله
سردند.
دست
در کوپه و بستر
حضور مأنوس دست تو را می جوید .
و به راه اندیشیدن
یاس را
رج می زند.
بی نجوای انگشتانت
فقط.
و جهان از هر سلامی خالی است

شانه ات مجابم می کند
در بستری که عشق تشنگیست
زلال شانه هایت
همچنانم عطش می دهد
در بستری که
عشق
مجابش کرده است
بخشی از شعر احمد شاملو بود که چه خوب گفته و فاصله تجربه ای بیهوده است .
امروز17اردیبهشت سال1396یکی از تلخ ترین روزهای زندگیم بود،هیچ وقت مجالس خداحافظی رو دوست نداشتم ،لحظه سخت و عذاب آوریه
نمیخواستم و نمیخوام باور کنم که دیگ شاید نبینم استادمو
چون همیشه در کنارم دارمش ،درسته حضور فیزیکی نداره اینجا اما روحمون باهم پیوند خورده و دوستیمون عمیقه.
از همین لحظه دلتنگشم
نمیدونم با چه امیدی فردا باید پا به ازمایشگاهی بزارم که دیگ دکتر توش قدم نمیزاره
از فردا تو شهری نفس میکشم که دکتر نفس نمیکشه
فکر کردن بهش ازارم میده
نیروی محرکه من بود تو این سالهای تحصیلم،به عشق اون میومدم دانشگاه
درسته هر آمدی یه رفتیم داره اما بعضی رفتنا خیلی سنگین تموم میشه
امیدوارم هرجای دنیا که بره، کلی اتفاقات خوب براش بیفته که جبران همه سختیاش بشه
چشمهای پرمهرش همیشه جلوی چشممه.
دکتر# مرضیه امیرمستوفیان#بهترین دوست و استاد زندگیم.🌼🌼🌼💜

خواندن ادامه مطالب

روزهای پایانی

بر رُخسار هر خورشیدی ، بی لبخندت ابری آمد

بی تو در من سروی خم شد ، در چشمانم حصری آمد

ای رویای بی تکرارم ، شعر تلخی در سر دارم

یادت رد شد ، برگی افتاد از افرایی

ایوان پر شد از تنهایی ، بادی خیزید و آرامید

برفی آشفته می بارید ، دستان هوا از بویِ تو پوچ

برگی افتاد از افرایی ، ایوان پر شد از تنهایی

دستان هوا از بویِ تو پوچ ، رفتی و بی رُخ عاشق تو

لحظه ی غم زده بی گذر است ، بر لب سرد ترانه هنوز

عادت خواهش بی ثمر است ، یادت رد شد

برگی افتاد از افرایی ، ایوان پر شد از تنهایی

بادی خیزید و آرامید ، برفی آشفته می بارید

دستان هوا از بویِ تو پوچ ، برگی افتاد از افرایی

ایوان پر شد از تنهایی ، دستان هوا از بویِ تو پوچ
برف چارتار
داریم به لحظات پایانی حضور دکترجانم نزدیک میشیم،نمیدونم دوباره کی بتونم ببینمش شاید اصلا نتونم دیگ ببینمش
حالم این روزا خیلی گرفتس،احساس میکنم معلق موندم تو هوا ،اه ک چه هوای نفس گیری ،همه چی بی رنگه برام
وای ک چه لحظاتی رو از دست دادم
ازخودم بدم میاد…

خواندن ادامه مطالب

تو زندگی هر کس
خط هایی هست که
وقتی ازشون عبور می کنی
هیچوقت نمیتونی برگردی
و آدم قبلی بشی
که بهش میگن ته خط
امروز غروب سیزدهم اردیبهشت سال 1396 همچین اتفاقی برام افتاد،وقتی دکتر گفت خستگی سه سال کار زابل تو تنم موند ،خیلی روز بدی بود
حرف دکتر تو سرم میچرخه نمیتونم رهاش کنم
نمیتونم هضمش کنم
نمیتونم…

خواندن ادامه مطالب

گپ وگفت با خود

#برشى_از_يك_كتاب 📚

یا باهم قدم میزدیم. دست در دست. ساکت. غرق دنیاهای خودمان. هر کس غرق دنیاهای خود. دست در دست. فراموش شده. این طور هست که تا حالا دوام آورده ام. و امروز عصر هم انگار باز نتیجه می دهد.. در آغوشم هستم.. من خود را در آغوش گرفته ام. نه چندان با لطافت؛ اما! وفادار! وفادار! حالا بخواب.. گویی زیر آن چراغ قدیمی؛ به هم ریخته؛ خسته و کوفته؛
از این همه حرف زدن
این همه شنیدن
این همه مشقت
این همه بازی..

#ساموئل_بکت
از كتاب : متن هایی برای هیچ
همیشه فکر میکنم تو سخت ترین شرایط هم هیچکی جز خودش نمیتونه حالمو خوب کنه ،تورو توی موقعیت های بحرانی میزاره بعد به تک تک سلولهای بدنت جون میده و میگه باااید پاشی تو ادم بیخیالی و بی دغدغه ای نیستی ،اگه تو این شرایط نمیبودی خیلی چیزا رو تجربه نمیکردی
گاهی مسیر سختی رو برات رقم میزنه اما دلت قرص باشه که اخرش حواسش هست یه چیزی برات میزاره که ارزش همه این سختیا رو داره
اصلا بگو واسه چی اومدی ،حتما وجودت برای این عالم یه ارزشی داشته که خواسته فقط و فقط خودت تووو باشی و نقشی در چرخه عالم داشته باشی
من به جبر اعتقاد دارم میدونم این مسیری که دارم میرم حتما یه نکته ای داره که باید کشفش کنم
تموم ادمها و اتفاقاتی که باهاشون روبرو میشم بدون حکمت نیس
سختی این راهو به جون میخرم برای کشف راز زندگیم
تا اینجا کمکم کردی زین پس یارم باش
🙏🙏🙏💜
شعری که الان تو ذهنم اومدو باید بنویسم از بیدل دهلوی میگ
درون توست اگر خلوتی و انجمنی است
برون زخویش کجا می روی جهان خالیست
به نداهای درونیتون گوش بدین😃

خواندن ادامه مطالب

همیشه این عادت احمقانه را دارم که فکر میکنم همه چیز بهتر میشود
حتی وقتی تمام شواهد بر چیز دیگری دلالت دارند
حتی وقتی همه چیز بدترو بدترو بدتر می شود
اخ چی گفته استیوتولتز ،حال الان منه
خدایا کی قراره حجم کارام کمتر بشه یه کم اسوده خاطر تر
میدونی چند روزه نتونستم یه کتاب بخونم یا حتی برای چند لحظه با خودم خلوت کنم
اینقدر ذهنم شلوغه و کار رو سرم ریخته نمیتونم چشمامو روهم بزارم حجمه تصویرو افکار سنگینی میکنه رو چشمام
بیشتر 24ساعته که پای لپ تابم نشستم و سرچ میکنم
خدایای گره های کارمو باز کن ،خیلی شرمندتم خیلی
درسته که روحم خستس اما جسمم دیگ نمیکشه😔
دوست دارم اینارو بنویسم تا بمونه بدونم چه روزهای سختی رو از سر گذروندم توی بدترین شرایط روحی هم میشه با تموم وجود کار کرد چون یه استاد دوست داشتنی داری ،یه خدا داری که بهت قول داده (ان مع العسر یسری)
8اردیبهشت روز خستگی

خواندن ادامه مطالب

زندگی

ما چنان زندگی می کنیم که گویی همواره در انتظار چیزی بهتر هستیم , حال آن که اغلب آرزو می کنیم که ای کاش گذشته بازگردد و بر آن حسرت می خوریم. ما به زمان به سان چیزی نظر می کنیم که باید در گذرد و در این رهگذر ما را به اهداف و خواست هامان برساند. اکثر مردم هنگامی که به پایان کار می رسند و نظری بر گذشته می افکنند, در می یابند که سرتاسر زندگی را چون چیزی گذرا زیسته اند و با حیرت مشاهده می کنند که آنچه بی اعتنا از کنارش گذشته اند و لذتی از آن نبرده اند همان زندگی شان بوده ِ یعنی همان چیزی که به خاطرش زندگی کرده اند . انسان فریاد بر می آورد که امید و آرزو او را فریفته اند تا این که عاقبت در آغوش مرگ به رقص در آید! آه , چه مخلوق حریص و سیری ناپذیری است این انسان!
ای کاش با دقت بیشتری با زندگی همراه بودیم.
تا دیر نشده زندگانی کنیم به جای زنده مانی.

خواندن ادامه مطالب

غبار

شب سردیست و من افسرده
راه دوریست و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می‌کنم، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم‌ها
سایه‌ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم‌ها

فکر تاریکی و این ویرانی
بی‌خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم، غمی هست به دل
غم من لیک، غمی غمناک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است

#سهراب_سپهری
همیشه شعرای سهرابو دوست داشتم میتونم اون چیزی رو که میخام ازش بگیرم،امشب حالم خیلی گرفتست خبرای خوبی بهم نرسیده ،خدایا مارو به حال خودمون واگذار نکن🙏🙏

خواندن ادامه مطالب

درگیری ذهنی

برشی_از_یک_کتاب 📚

هرچی تعداد آدم هایی که دوست داری بیشتر باشه، ضعیفتری! کارهایی واسشون می کنی که می دونی نباید انجام بدی، نقش یه احمق رو بازی می کنی تا اون ها رو خوشحال کنی، تا اون ها رو امن نگه داری.

#جورج_آر_آر_مارتین
از کتاب: بازی تاج و تخت
نمیدونم چه اندازه ب این نوشته معتقدین خودم تابحال ازین زاویه بهش نگا نکرده بودم اما جالبه اگه توی زندگی شخصیتون بگردین متوجه میشید خیلی از لحظات عمرو به راضی نگه داشتن و خوشحال کردن عزیزانمون میپردازیم بدون اینکه لحظه ای به خودمون حق بدیم که خودمون هم مهم هستیم نمیخوام راجع به درست یا غلط بودن جملش حرف بزنم یا خیلی آرمانی فکر کنم که نه این یه جور ازخودگذشتگیه و غلبه بر خودخواهی و خودمحوری هستش نه.
فقط میخوام بگم ایا ما خودمونو دوس داریم?چقدر برای خودمون ،وجودمون ارزش قایل هستیم?شاید این بحث بره به سمت عزت نفس
همیشه یکی از سختترین کارا برام برقراری تعادل بین من خودم و اطرافیانم بوده ،وقتی توی ذهنم ریشه یابی میکنم میرسم به اینکه ادمها عاشق حس امنیت هستن و درواقع پشت این حس پناه میگیرن شاید این احساس باعث میشه بتونیم از خودمون بگذریم.
یکی از موضوعاتی که شاید ذهن خیلیا رو درگیر کنه
شبهای اینده دربارش حرف میزنم حتما
راستی شما چی فکر میکنین?چقدر برای خودتون هستین?

خواندن ادامه مطالب

دوست جان

“توی ساحل ایستاده باشی، آب بیاید دور پاهایت را بگیرد، پاهایت فرو رود داخل شن، خنکی از کف پاهایت بدود بیاید بالا زیر قفسه سینه ات، خودت را جمع کنی، مچاله شوی، نسیمی بوزد، بزند روی صورتت، هوا هم دم کرده باشد، مثلن عصر یک روز تابستانی …”

تو را اینطور می بینم، همینقدر واقعی!
خدارو هزاران هزار بار شکر میکنم بابت اشنایی من با دوست و استاد عزیزتر از جانم خانم دکتر امیر مستوفیان عزیز
امشب شبی بی نظیر رو تجربه کردم ،تموم انگیزم از اومدن به تهران و سمینار دیدن روی گلش بود،ک امشب بعد دوماه دیدمش ،نمیدونم چرا وقتی حرف میزنه خیلی باید انرژی بزارم تا حواسم به حرفاش باشه چون توی چشماش غرق میشم و اون برق چشماش منو با خودم روبرو میکنه
خیلی نمیتونم وصفش کنم کسی رو که اینقدر روحش بهم نزدیکه.امیدوارم همیشه سالم باشه و دلشاد
#پیاده روی#سعادت آباد#پاساژگلستان#بابک زنجانی😂😂

خواندن ادامه مطالب