عهد

سلام خدای مهربونم
حالت چطوره؟ چیکا میکنی با زحمتای ما؟
چن وقتیه ک باهم همکلام شدیم اما بیصدا، آرام، از دور
دست تکون میدم برات، گاه با لبخندی
گاه با چهره ای مغموم
به سرعت داره روزهای پرمحتوای زندگیم سپری میشه
روزایی ک یه عمر برای تعریف کردن ازش کمه
یه وقتایی رها، سبک، پرواز میکنم و ازین عالم جدا میشم
گاهی دربند با سنت، عرف، اجتماع، حرفهای کم ارزش و لحظه های خالی از معنای زندگی، دست و پنجه نرم میکنم
لمس وجودت توی تک تک ثانیه های این برهه از زندگیم، من رو ب ابدیتی میبره ک بی انتهاست
ک ظهورش حلقه اشکی در قاب چشممه
شفاف، ساده، صمیمی، روشن و گرم
ممنوونم ازت بابت این روزها ک همراه صبور و مهربونی رو بهم هدیه دادی ک عشقش به دنیام رنگ میپاشه
ب دنیای ما رنگ میپاشه( من و سروتونین)
فک میکنم مهمترین چیزی هستش ک زندگی رو برات آسونتر، شیرینتر و مهربونتر میکنه
و از طرفی به همون اندازه بار مسئولیت سنگینی رو به دوشت میزاره
تعهد به صداقت
به اخلاق
به انسانیت
به درک متقابل
به همراهی
به صبوری
به احترام
و مهمتر از همه به آرامش همدیگ
این تنها چیزی بود ک از سرو خواستم آراااامش💕
امروز با اینک هفتم نبود، اما یه هشتم هفتمییی بوداا
جالبتر اینک میلاد امام مهربانی ها آقا امام جوادم هست
اون شاخه گل رزی ک به طومار (اقا محمدحسین نوشت) ، چسبیده شده بود
اون اشکایی ک بند نمیومد بخاطر پیاز
اون صدای قرآن و اذون و لب خونی ما
و صدای بععععله
هیچ وقت از یادم نخواهند رفت
بدوبدو واس رفتن تهران، و خرید کادوی دکتر
اشکای سرو تو کوچه مخابرات
حس همدلیییی عمیقیییی ک برای اولین بار تجربه کردم و خیلی برام قشنگ بود
حال غریبی داشت…
خداجوونم خودت اخروعاقبتمون رو ختم بخیر کن
قوت قلب بده بهمون
یا من علیه معولی
الهی به امید تو
8 فروردین 1397

خواندن ادامه مطالب

آخرین شنبه سال96

امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم رو سپری کردم، لمس حس عاشقی توی یه هوااای توپ، یه دیدار گرم کنار رفیق جان و یار،یه دورهمی که میون این همه شیفتای شلوغ به زور جورش کردیم
از هوای ابری و اسمون یکرنگ و دلگرم سربیشه و کتلتای مغذی و لذیذ مامانی و میوه های مامانیا و آهنگای مولتی فاز داداش گرام، بگیر تا نوشیدن چای و الوچه کنار دوتا قند شیرین زندگی در بند امیرشاه و گرفتن یوهویی کادوی سفر تهران ک ذوق مرگ شودم، ک همشون بوی تازگی داشت و تونستم طعم عاشقی رو بچشم،. یه تجربه متفاوت و کاملا ناول کنار یگانه عزیزم ک تموم طلایی های شهرو گشتیم و دستمونو گذاشتم رو ویترین رزگلد
از کافه گپی ک بدوبدو با تاکسی رفتیم ک نگم دیگ
ک تصادفا بالاهم مجلس زنده یاد پول شادی بود ک سرو در رفت وارد کافه گپ شد و ده دقیقه ای ب جمعمون پیوست
این روز ازون روزاس ک میشه گف زندگی کردمممم
بماند به یادگار
شنبه دوست داشتنی میشه وقتی شیفت نداری😅
به تاریخ 26.12.96

خواندن ادامه مطالب

بازی عشق و عقل

کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد.
عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام برمی‌دارد.
با خود می‌گوید: مراقب باش آسیبی نبینی.
اما مگر عشق اینطور است؟
فقط می‌گوید:
خودت را رها کن، بگذار برود
عشق
کلمه ای ک کاملا لمسش کردم اما هنوز نتونستم به خوبی باهاش ارتباط برقرار کنم، مفهوم عشق برای هر آدمی یه شکل و قیافه ای داره، هرکسی تعریفی از عشق داره
خیلیا میگن عشق اینه ک حالت خوب باشه
حقیقتش من هنوز خودم نتونستم واسش تعریفی پیدا کنم
اگ تعریفی داشتین، دوس دارم نظرات رو بشنوم
امروز ک از خواب پاشدم حال خوبی نداشتم، با کلی نگرانی و ذهن آشفته انباشته از تصاویر گنگی ک از خوابم به یادم مونده بود. یادم اومد قراره بریم همایش روابط متقابل دکتر اسلامی
آماده شدم و خ سریع با سرو و دوستان همکلاسی راهی هتل سپهر شدیم،دیدن گلای رز تو جعبه کنار شوکولاتا و کادوم توی ماشین، حس زیبایی از سرو رو واسم ب نمایش گذاشت. یه عالمه زوج پیر وجوون نشسته بودن، آماده واس حرفایی ک کمک کنه زندگیشونو چجوری بسازن و شاد زندگی کنن(فق من نمیدونم اون پیرمرد 60 ساله ک با عصا اومده بود و چقدم استرس داشت واس تحکیم بنیان خانواده میون اون جمعیت چکارداشت😅)
انصافاً حرفاش کاربردی و دلنشین بود، کاری ندارم چی گفت و شنیدم چون سپردم مرورشون کنم، اما چیزی ک برام امروز موند امروز و این وقته شب ک دارم مینویسم، اون حس خوبی بود ک بعد جلسه داشتم و زدیم با بچها به جاده و کوه و بندو یه جوج زدیم و منم دوربین ب دس و سر به هوا چشم از ابرای قلمبه برنداشتم. وااای ک چ خوشگل بودن، بقول اینوریا چ شماالی میزد😆
اصلا امشب آمادگی واس نوشتن ندارم اما یه چیزی بهم میگف باید 18 اسفند رو روزی ک با عزیزت حالت خوب بوده رو ثبت کنی
شاید معنای عشق همین حس خوب ساده و بی آلایشیه ک من سختگیررر توش دنبال اتفاقات و رخدادی عجیب غریب و خاص میگردم
گاهی وقتا واقعا لازمه فکر کردن و گوش دادن ب پرحرفی های عقل رو رها کنی و بچسبی به لمس حس شیرین زندگی
انشالله خدا توی زندگی همه ادمایی رو قرار بده ک از صمیم قلب دوسشون دارن، حس ناب دوست داشته شدن
مراقب ادمای مهم زندگیت باش

خواندن ادامه مطالب

من خسته

تو مثل برگ نازکی که میتواند با هر باد دستخوش آشفتگی شود به دنیا آمدی. تو در نهایتِ ظرافتی شگفت انگیز با حساسیتی عمیق نسبت به هر آنچه در اطرافت میگذرد، به دنیا آمدی.
تو زیبا و ظریف، حساس و گیج به دنیا آمدی و در لحظه ای آنچنان با دنیایی پیچیده مملو از آدمهایی پیچیده تر برخورد کردی که گریه کردی. گریه‌ای بلند با تمامِ وجود.
فکر میکنم تنها همان لحظه از زندگیت اینقدر عمیق و بی پروا گریه کردی و هیچکس ناراحت نبود از گریه ات و فکر میکنم تنها همان لحظه هم بود که تمامِ آن دنیای پیچیده و آدمهای پیچیده ترش هم اجازه دادند تو هر چقدر دلت میخواهد گریه کنی و آنها هم در آرامش کنارت ماندند و وجودِ ظریفت را محافظت کردند با اولین محافظ هایی که همه را با آن محافظت میکنند.
لباس و آغوش مادر.
لباسِ تو، آرام آرام محافظ تو شد در مقابل دنیا و آغوش مادر گهواره‌ی امنِ تو شد در پیچ و تاب‌های زندگی‌ای که پیش رویت بود.
وجود ظریف و حساست در امتدادِ زمان رشد پیدا کرد و بدنت بزرگ شد و دیگر لازم نبود آغوش مادر ازت محافظت کند. لباس ها به انتخابِ خودت شدند و به دنبالِ آغوش‌های دیگری گشتی. آغوش هایی که شاید با در کنارشان بودن بتوانی کمی دنیا را محلی قابل پذیرش‌تر بیابی.
اکنون که به چشمانت نگاه میکنم و مسیر زندگی‌ات را مرور میکنم متوجه میشوم تو هیچگاه آن وجود ظریف را از دست نداده ای. تو فقط به صورت جسمی و نمادین بزرگ شده‌ای. دنیا هنوز همانقدر پیچیده ‌است و آدمها همانقدر پیچیده‌تر. در تو هنوز حساسیت‌هایی درونی وجود دارد، شکنندگی‌هایی ظریف نسبت به‌ رفتارها و اتفاقاتِ اطرافت. در تو هنوز همان وجودِ نازک و محتاج به محافظت وجود دارد. اما با بزرگ شدنِ جسمت و با ورود تو به اجتماع اتفاق دیگری رخ داد. حالا من، محافظ تو هستم در مقابلِ وجودی حساس و آسیب پذر که در درونت وجود دارد. حالا سرپرستی تو با من است.
من همان بخشِ رشد یافته ی جسمی تو هستم. من خودت هستم. من جسم و سنِ واقعی تو هستم که میتوانم با بلوغی ذهنی از تو محافظت کنم.
حالا من از تو محافظت میکنم و کنارِ وجودِ نازکِ شکننده‌ات میآیستم و با هم مسیرِ زندگی را جلو میرویم. محافظت، تصمیمات بالغانه و رفتارهای سازگارانه با من و احساساتِ نابِ درونی و وصل شدن به دنیا و آدمها با تو. ما به هم احتیاج داریم تا بتوانیم زندگی را انگونه که هست حس کنیم و جلو برویم. محافظت از من و حس کردن با تو.
متن#پونه_مقیمی
فک میکنم تموم این حرفهایی رو ک به قلم پونه مقیمی درومده من کامل با خودم مرورشون کردم
تموم مویرگای پاهام دارن از درد میسوزن،طوریه ک با اینک یه ساعت از اومدنم از ازمایشگاه گذشته، هنوز اندکی تسکین نیافته انددد
11ساعت کار مدام در ازمایشگاهی ک روزای اخرشه
تموم این ثانیه هایی رو ک فقط خودم میدونم چقدر زحمت کشیدم و شکایتی نکردم مدیون من بالغی ام ک پونه میگ
خیلی وقتا باهاش دعوا کردم و سرش غر زدم از فرط خستگی
اما نهایتا حامی و پشتوانه گرمی بوده واس تک تک لحظه هام و همیشه ازش ممنونم
وقتی روبروی اینه وایمیستم و عمیقا نگاهش میکنم بهش افتخار میکنم و بعدش با یه عذر خواهی و مرور اهداف با انرژی مضاعف برمیگردم پیشش
هییی خدایا شکرت
دعا میکنم نتایج تستم بتونه تموم خستگی این سه سال رو بشوره ببره
بیشتر از نمیتونم بنویسم،ان شالله شبهای اتی
یا من علیه معولی💗

خواندن ادامه مطالب

6ام اسفند،نم نم باروون

سلام سلام
اووو چقدرررر نیومدم من😐
اخه ادم اینقد بی ذوق جشن فارغ التحصیلی گرفتیمااا بعد نیومدم چیزی بنویسم تاااا الان
حقیقتش امشب حاال نوشتن داشتم،حیفم اومد ثبتش نکنم
توی خواب جشن بودم ک ویدیوکنفرانسی از خانوم دکتر پخش شد و بعد اون تبدیل به یه خانومی نااشنا شدن ک از بین خونه هایی ک میونشون اب بود،به سرعت شنا میکردن
منم خیلی جدی و مصمم داشتم خیلی با روح سبکی با سرعت توی اب شنا میکردم و میجهیدم روبه جلو
نمیدونم با اون همه عجله کوجا میرفتم😅
خلاصه ک یهو صدای درینگ درینگ ساعت گوشی بیدارم کرد و دیدم روی تخت ولو شدم
مجموعا از خوابم حس سبکی و رهایی گرفتم ک خیلی خوب بود
زودی اماده شدم و رفتم ازمایشگاه و علی رو دیدم نشسته،زانوی غم بغل گرفته ک دکتر انتظاری نیومده و کارم مونده واس یه هفته دیگ
وای این خبر تریگر شروع احساسات منفی واسم شد
تی ال سی هامو از ستون کلرم گرفتم و دیدم ای وااای من محصولم مقدارش خیلییی کمه و اون ماده ای ک بهش امید داشتم،ماده اولیه بوده و نفتو،زهی خیال باطل
دومین موج منفی از زیر لامپ یووی با دیدن تی ال سی ،سرازیر شد
گوفتم ولش کن جهنم برم سر ستون سوم فنولمو برداشتم میبینم یه عالمه رسوب داده ک حل نمیشه
باز بازده کممم،نمیخااام
از طرفی سیلیکای ستون دانشکده رو به پایان رسوندم خداروشکر
دیگ خیالم راحت شد چیزی نداریم😐
سومین تیر ک تیرخلاصی بود همین شد،هییییی خدا
توی ازمایشگاه تنها بودم و توی فکر ک چرا یگان نمیاد یه همفکری کنیم ببینیم باید چیکار کرد
ک دیدم اونم دیرررکردو نرسید بیاد پیشم
میون همین دل اشوبیا بود ک دیدم رضا زنگ زد ک برو پژوهش واس فرم مالی من یه سوالی کن،متوجه حال بدم پشت صدای غمگینم شد
خلاصه یه ده دقیقه ای کارو ول کردمو رفتم بیرون
نمیدونین چقدرررر احساس خوشبختی بهم دس داد ،زابل نم نم باروونه هوا تووووپ
یه کم رو صندلی زیر الاچیق،رو ب ازمایشگاه نشستم و بوی خاک رو با لذت خوردم و هی به خود امیدواری دادم و بالیدم ک چقدر قوی بودم و این اخری نباید کم بیارم
پاشدم شوونه ها رو دادم بالا،لبخند بر لب ،رو به سوی ازمایشگاه
ستونو به راه کردم،فنولو لود کردم
دیدم علی و عماد اومدن،چن دقیقه ای باهم گپ زدیم و دردو دل کردن از هم اتاقیشون
خلاااصه همینجور گذشت و من به موازات ستونم،توی حیاطم قدم میزدم و بارون میخوردم
لعنتییی پررر حس خوشمزه بود
اومدم پای ستونم نشستم کتاب دختر سروان پوشکین رو تموم کردم و ساعتای هفت تصمیم گرفتیم با یگان بریم هتل ارام شام بخوریم
زدیم بیرون و رفتیم ارام
یه جمله به یاد دارم ک روانشناسی میگف مفهوم ازادی به این معنیه ک تو توی انتخابت ازاد باشی
فارغ از نتیجه درست یا غلط
اینک تو مسیولیت تصمیمت رو به دوش میکشی یعنی ازادی😊
حس ارامش این جمله برام ارزشمنده
یه بار دکتر فرستاده بود داشت یه کتابی میخوند،بخشی از یادداشت های یک روانپزشک بود
(توی مکالمم با یگان گفتمش)و درحالی ک داشتیم میترکیدیم بس خوردیم، چهارتاعکس گرفتیمو خودمونو ب خوابگاه رسوندیم
مگ میشد ازین هوا گذشت به سادگی
نمیشد
با اون همههه خستگی ،وسایلو گذاشتم نمازمو خوندم و یه خداقوتی به سرو گفتم
زدم به دل شب ،قدم زدن زیر بارون و اهنگ شاملو و نگاه ب پرده سیاه اسمونو چشمک ستاره های خوشگلش
فقط میتونم بگم خداروشکرررر
حس ناب دوست داشتن رو تجربه کردم امشب
از سوی خداییی ک زیباست و زیبا میکنه
با موزیک بی کلام پیانو به همه چیزایی ک از ذهنم میگذشتن،رنگ امید پاشیدم
ب تصمیمم برای زندگی
به احساس دوست داشتن سروتونین
به زندگی ک باید بسازم
اینم از امروز من،6اسفند1396
فقط میگم خدایا شکرت

خواندن ادامه مطالب

همکلاسی

سلام همکلاسی
سلام
سلامی که شش سال از شروعش میگذره و به امروزی رسیده که فیلمبرداری یک خداحافظی بود
دوربینی که پای تک تک چهره های آشنای ایام جوانی قاب گرفت
حس سردرگمی این لحظه رو از دست ندادم و غنیمت شمردم اندکی بنویسم
نمیتونم اسم پایان رو بچسبونم به عکسای خداحافظی و کلاس و درس و دانشگاه.
نقطه پایان دقیقا نقطه عطفی برای شروع اتفاقات و احساسات جدیده
درست مثل نقطه هم ارزی منحنی تیتراسیون که هیچ وقت نتونستیم لحظشو ثبت کنیم،فیلم پایان دوره تحصیلیمون دقیقا با نقطه پایان منحنی تلاقی میکنه..
جایی که ما احساس میکنیم داره تموم میشه اما هیچ کدوم از ما نمیدونه درست در کدوم لحظه
در کدوم بعد زمانی و مکانی
از لحظه به لحظه عبورمون ازین مسیر شش ساله،تصاویری رو بر دل و حافظموون ثبت کردیم و مدام در حال خاطره سازی برای سی نفری هستیم که حالا بزرگ شدن و هرکدوم در حال تصمیم گیری برای ادامه مسیر پیش رو هستن
خیلی زوده زمانی ک هرنفرمون بنشینیم و یادی از کلاس و اساتیدوامتحانات و ازمایشگاه کنیم و از دل قاب عکس سی نفرمون، خنده ها و اشک ها و شیطنت های وجود یکایکمون رو مرور کنیم
کلی خاطره داریم از دورهمیایی که یه ریز غیبت کردیم و خندیدیم و بعدش فقط خدا میدونه که چه عذاب وجدانی رو متحمل میشدیم
همه محبتهایی ک گاه ب گاه مرهمی بود برای روزهایی که کم میاوردی و دوست داشتی به زمین و زمان غر بزنی
شش سال زندگی در زابل سخت گذشت و از هممون یه ادم قوی ساخت که بی نهایت یاد گرفت
کوچکترین دستاوردش استقلال بود واس تک تکمون
هم خوشحالم و هم دلگیر
خوشحال ازین بابت که توی پازل زندگیم در زابل،نقاط بسیار روشنی داشتم ک در کنار تمام سختی ها و روزهای دوست نداشتنیم،میتونه بهم چشمک بزنه و نورش فکرو روح و احساسم رو دربربگیره
و ازین بابت خداروشاکرم
و ناراحت از بعضی اتفاقات و آدمها و باورهای غلطی که چیزی جز رنجش خاطر و ابراز تاسف برامون نداشت و از طرفی علایقی ک در زابل سرکوب شد و تاوان سنگینی برای شش سال از عمر پرشور جوونیمون داشت
البته برای من ک سه سال در حال تعلیم درازمایشگاهی بودم که استادی فرهیخته از مخلوط درس زندگی و شیمی،پادزهری برای نداشته های این شش سال ساخت،هیچ جای گله و شکوه ای نیست
زابل برای من نقطه شروع زندگیم بود
شروع زندگی ای که تمام دردهاشو به جون خریدم تا گذرگاهی بشه برای پرش به بزرگسالی،به بالغ بودن،به جسوربودن،به بیداری و در یک کلام به پرواز روحم
همکلاسی
آغاز مسیر پرفرازو نشیب و شیرین زندگیت بخیر
زندگی سرشار از رضایتمندی و سعادتمندی رو برای تک تک شماهایی که بخشی از خاطرات تلخ و شیرین این شش رو برام رقم زدین،خواهانم
همین ک با عبور یادتون از ذهنم،لبخندی به لبم میشینه گواه هنرمندی و خاطره سازی شماست
تیکه های رنگارنگ پازل زندگی شش ساله من در زابل
حسی که از یکایک شما گرفتم همیشه همراهم خواهد بود و سرنوشتی مالامال از امیدو آرزوهای قشنگ برایتان خواستارم

خواندن ادامه مطالب

توکل

همین چند روز پیش بود ک در حین برگشت از خوابگاه ب سمت ازمایشگاه، درحالی ک بدنم از درد خوردوخمیر شده بود و توی سرم افکار ناامیدانه رو نشخوار میکردم که چرااا کارم ب اینجا رسیدو…چرا من…چرا وچرا وچرا
ک سرمو بالا اورم تابلو بالای سردرد دانشکده بهداشت ازینایی ک تندتند عوض میشه پیاماشوون، بهم چشمک زد.
امام باقر میفرمایند:هرکس برخدایش توکل کند مغلوب نمیشود
لعنتی بهتر از این ثانیه مگ میشدد من چشام میخ بشه ب اون تابلویی ک نگاشم نمیکنم هیچ وقت.
شاید واس خیلی از ادما اون تابلو و اون نوشته معمولی باشه و به سادگی از کنارش عبور کنن
اما واس من یه دنیااا حرف داشت، اونم تو بازه ای ک تموم صورتهای مایوس افکارتو تلاش میکنی به یه حس امیدوارانه وصل کنی و بهتره بگم چنگ بزنی
من اون دلگرمی عمیق روحی رو ازون نوشته گرفتم، واقعا حالم دگرگون شد
یه لحظه برگشتم ب خود خودم فکر کردم ک واقعا تو چکاره ای الان??وقتی ب جبر معتقدی و میدونی نهایتش چی میشه چرا داری خودتو اذیت میکنی و اینقده مشوشی
من یادم رفته بود اون بالاسری رو
یادم رفته بود ک اگ تو توی دل مشغولیا و افکارشلوغت یه وقتایی از یادش میبری اما اون همیشه حواسش بهت بوده و منتظرته تا با اغوش باز پذیرای روح خستت باشه
مث همین دیشب ک نمیدونم با چ ولعی به سرم زده بود برم تو سرمااای زمستونی تو حیاط قدم بزنمو به یاد شبای خلوتم با خودش، ستاره هارو بشمرم
دیشب واقعا خواستم از ته دلم ک روحمو صیغل بده و بهش گفتم ک بهت توکل میکنم توکل
یه دنیاتوش حرف داره
ولی گفتم مگ میشههه این همه من باهاش حرف زدم ردم کنه بگ برو پی کارت با اون کارنامت
نه نمیشه
اونی رو ک من میشناسم قشنگتر از اغوشش جایی نیس
به خودشم گفتم ک رفتم این راهو به هزاران شیوه
هیچ چیز جز وصل تو خشنودم نکرد
خوشحالم ازینک الان ک دارم این متنو مینویسم ساعت پنج صبحه ک در حرکتی زیبا در بهترین سحرگاه دیدارم، بازخورد صحبتای دیشبمو ازش گرفتم و ممنونشم
خدایاشکرت
یاد بگیریم توی زندگی همه چی رو به خودش بسپریم و فارغ از همه نگرانی هایی ک ازدیادش با دورشدن ازش اثر مستقیم داره، تلاشمونو کنیم
یاد اون قسمت از دعای کمیل افتادم ک ب دلم بدجووری میشینه
یا من علیه معولی
ای کسی ک توکل و اعتمادم براوست
15-16دی ماه96

خواندن ادامه مطالب

سرنوشت یک موجودزمینی

سلام ب همه مخاطبای ناشناسم
حالتون چطوره?
امشب میخام واستون از حال و هوای کارم بگم
امروز روزی بود ک متوجه شدم موادی ک دارم خلقشون میکنم ناپایدارن و ب سرعت تجزیه میشن،خب دلشون نمیخواد تو این دنیا بموونن
این نتیجه ای بود ک بعد شش ماه کار بهش رسیدم..
اون همه تلاش
اون همه ستون و روش و…
همش نابود شد
البته اگ بخوام مثبت بهش نگاه کنم میتونم بگم خداروشکر ک الان متوجه این موضوع شدم و تا دفاعم میتونم یه کاریش کنم
اوایل فک میکردم مادم لجبازه درست مثل خودم ،باهاش راه اومدم هرچی حلال خورد هرچی سیلیکا خورد گفتم باشه نوش جونت باهاش همه جوره راه اومدم
چ روزایی رو ک نشستم پاش، قطره قطره شاهد اومدنش از ستوون بودم
چ روزایی ک خودشو برام لوس میکرد ،لکه ها پشت همدیگ قایم میشدن و من خیااال برم میداشت ک اررره خالص شدن و کارم اوکیه
بگذریم تازه ک براتون بگم بعدش باهام چ کردن ک البته امروز متوجه شدم ک من قضاوت نادرستی کردم دربارشوون
روز ب روز چهرشونو بهم نشون میدادن و من ناامیدتر از دیروز
هیچ وقت نتونستم دورنگی ودورویی رو تحمل کنم تو زندگیم کمااینک شرایطی توی زندگی ادما پیش میاد ک گاهی مجبوره اینکارو بکنه و نقش بازی کنه اما بازم اسمش دورنگی و دورویی نیس
خلاصه ک این موادم باهام بد تا کردن
هرروز پریشون حال تر از دیروز هرروز با یه حلال جدید یه چهره دیگ ارایه دادن و یه نقش دیگ برام بازی کردن
منو کلافه کرده بودن
تا اینک عصبانی شدم و تصمیم گرفتم همه این چهره هاشونواز هم جداکنم غافل از اینک اونا زرنگ تر از من بودن و دوتا دوتا و گاهی سه تا سه تا دس ب دس هم از ستون خارج میشدن
امروز دیگ زدم ب سیم اخرو گفتم با پلیت میتونم شمارواز هم جدا کنم خیلی پررو وقیح شده بودن
واقعا رو اعصاب خالقشونون قدم میزدن
سرتونو ب دردنیارم ک پلیتارو کشیدم و تک تک لایه هارو جدا کردم ک دیدم اااا خداروشکر جداشدن
بالاااخره تونستم از هم جداشون کنم هرکدوم خالص و صاف و صادق روی پلیت بهم چشمک میزدن☺️😉
داشتم خوشحالی میکردم و پایین بالا میپریدم و ماده پاک و طاهرمو صاف کردم و پروندم و تی ال سی گذاشتم
چشمتون روز بد نبینه
سه لکه بووود
سه تاااا
مادم باااز رنگ باخته بود
باورم نمیشد
داشتم دیووونه میشدم
خوب ک فک کردم و بررسی کردم دیدم محصولم دل ب این دنیای فانی نداشت
دلش میخواس نباشه تو این دنیا و منو تنها بزاره
اون داشت همینطور تجزیه میشد و جلو چشام اب میشده😔
منم سرتسلیم فرود اوردم و دس بهش نزدم دیگ
اما یهو یه جرقه دلمو لرزوند
یه رابطه میتونه اونو نگه داره تو این دنیا
عشق وجودداره
با همراهی دکتر بنا بر این شد ک با نفتوکینون اونو اشنا کنم شاید دلش بخواد باهاش پیوند بده و خدا رو چ دیدین تصویر هنری زیبایی ب جهان عرضه کنه
امشبو بهش فرصت دادم بمونه تو بالن
باهم حرف بزنن یه خورده اختلاط کنن ببینن روحیاتشون بهم میخوره یا ن
بالاخره بحث یه عمر زندگیه یکی باید الکترون بده یکی باید حمله کنه یکی هم باید گذشت داشته باشه پیوند رو بپذیره

مشتاقم ببینم فرداته حرفای این دو گل نوشکفته ب کوجا میرسه😍😍
خلااصه ک با تموم ناامیدی و خستگی ک در نافرجام موندن کارم موند خیلی امیدوارم
معتقدم اخرش خووب تموم میشه
حکمت خداس دیگ
تسلیمم خداجوونم
هرچ خیره پیش بیاد
شاید میخاد نوبلی بشم خخخخ😘😘😘
پینوشت:این تصویرم مربوط ب تی ال سی اول رابطشونه😂الهی قربون اون نفتوکینونم برم من ک همیشه قلب میفته
اخه ماده اینقددد عاشق❤️

خواندن ادامه مطالب

روی ماه خداوند را ببوس

اگر امروز چیزی از خودم باقی نگذارم ، چه کسی در آینده از وجود من در گذشته باخبر خواهد شد؟ اگر جای پای مرا دیگران نبینند، من دیگر نیستم. اما من نمیخواهم نباشم. نمیخواهم آمده باشم و رفته باشم و هیچ غلطی نکرده باشمو نمیخواهم مثل بیشتر آدم ها که می آیند و می روند و هیچ غلطی نمیکنند، در تاریخ بی خاصیت باشم. نمیخواهم عضو خنثای تاریخ بشریت باشم.

روی ماه خدا را ببوس
مصطفی مستور

سلام علیکم
فکرشم نمیکردم توی هشتمین روز از هشتمین ماه سال 96توی اوج کارهای پایان نامم، بخوام یادی از قلم مصطفی مستور کنم ک تازه سه ماهه باهاش آشناشدم
اولین کتابی ک خوندم ازش “عشق روی پیاده رو بود” ک قلمش جذبم کرد،روان و ساده ،صمیمی…
حقیقتش این اثرشو اوایل مهر ک اومدم استارت زدم و لابلای روزای شلوغم گمش کردم اما نمیدونم چیشد امشبی به کلم زد ک تو بااید این کتابو تموم کنی
بدم نبوداا قشنگ میفهمی دیوونه نیستی و کلی ادم دارن مث تو فکر میکنن و دغدغه های شبیه ب تو دارن
توصیه میکنم بخونیدش خ کوتاهه و زمانبرم نیس
خب خب حالا میتونید راجع به متنی ک از کتاب گذاشتم فکر کنید…اصن تابحال بهش فکر کردین چ لزومی داشته شما بدنیا اومدین??
مثلا کجای دنیا رو میخواستین بگیرین??
چی با وجود شما تغییر میکرده??
ازونجایی ک از دبستان یادمه همیشع بهمون میگفتن خداوند مدبره و تدبیر داره و چیزی رو بیهوده نیافریده (ک البته بگم اون تعبیرخاصشو یادم نیس الان ک اتفاقا همش توی تستای کنکورو و سوالای امتحان نهاییم بود😁)پس وجود من نوعی هم میتونه یه سندی برای اثبات این حرف باشه
همیشه میگم هر آدمی با هرجنسیتی با هرشغلی میتونه خودشو به اون جایگاهی ک ضرورت بودنشو اثبات میکنه،برسونه
حالا مهم نیس منی ک داروسازم و مسیر زندگیم به یه سمتی رفته ک بتونم توی زمینه پزشکی مفید واقع شم یا اون کفاش و خیاط و ارایشگر و کشاورزی ک با خلق اثارش میتونه ردپایی از خودش بجا بزاره
میدونین چیه اخرحرفم میرسه به همون حس ارزشمندی ک میگم تا اینجای زندگیم معنای زندگی رو دراون یافتم
ک با تموم وجود لمس کنی ک درین هستی تاثیرگزاری
و وقتی اثربزاری مطمینا سالهای اینده اثری از تو بجا خواهد ماند…
خیلی دربارش حرف دارم اما فعلا طبق معمول وقت ندارم و دیگ باید برم دنبال کارام ک فردا صبحی کاراموزی دارم😁
در باقی روزهای عمرم دوس دارم دربارش بنویسم
به امید خدا
تا دیدار بعد بدرووود

خواندن ادامه مطالب

پروژه شادی

سلامی به طولانی غیبتم در نگارش
سلام
تا حالا ب این فکر کردین ک چ حسی داره سلام کردن وقتی مخاطبی ندارین مقابلتون?!!
من اما دوس دارم هربار ک میام برای دل خودم مینویسم سلام بدم
امشب یکی از خسته ترین حالتهای فاطمه غلامی بودم ،حقم داشتما
امشبی ک برگشتم از کار پاهام از شدت درد میسوخت و گزگز میکردن طفلیا،یه قدمم نمیتونستن بردارن
میتونم براتون بگم همین چن ساعت پیش بود ک حالم حساابی گرفته بود ،تصور کنید یه ادم داغوون و له از لحاظ جسمی ک حالا ناامیدو مضطربم هس و کلی اگرو بایدو نباید تو ذهنش بالا پایین میشه
خودم دلم واس اون نورونایی میسوزه ک این همه بارمنفی و فکرای صدمن یه غازو منتقل میکنن شرمنده تموم سلولهام هستم
ولی خب چ میشه کرد دیگ باهام خوب راه اومدن راضیم ازشون😂
راستیتش چیزی ک باعث شد امشب من بنویسم شروع یک کتاب جدید بود به نام” پروژه شادی” ک فکر نمیکردم عاشقش شم ولی دقیقا چیزی بود ک امشب باید ب چشمم میخوردو میخوندمش و بیشتر از هروقتی بهش احتیاج داشتم
یه قسمتایی ازکتاب رو مینویسم
تاازه شرو کردمش اما خوندنش لذت بخشه و زود پیش خواهد رفت…
این کتاب شامل 12بخش هستش ک کلی اقدام مثبتتت و ارزنده بهت یاد میده
صبح یکی از روزهای اوریل ک هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت ناگهان به چیزی پی بردم: من با ریسک هدردادن زندگی ام روبرو بودم.
درحالی ک ب قطره های باران ک روی شیشه اتوبوس میریخت،خیره شده بودم ،متوجه شدم ک روزها یکی پس ازدیگری میگذرد.
ازخودم پرسیدم: اما من از زندگی چ می خواهم? خب می خواهم شاد باشم.
اما هرگزب اینک چ چیز مرا خوشحال میکرد یا چطور میتوانستم خوشحال باشم فکر نکرده بودم.
“من گرفتار شکایت های پیش پاافتاده و بحران های گذرا و خسته از نبرد با ذات خود، اغلب قادر نبودم شکوه انچه را داشتم درک کنم.”
میخواستم از وقتم خوب استفاده کنم ،اما دوس داشتم بگردم،بازی کنم و برای دلم مطالعه کنم.
میخاستم درمورد خودم فکر کنم تا بتوانم خودم را فراموش کنم.همیشه در مرز نگرانی قرارداشتم.میخواستم از غبطه خوردن و اضطراب در مورد اینده رهاشوم،اما انرژی و رویاهایم را نگه دارم.
ایا در جستجوی رشد معنوی و نوعی زندگی بودم ک درچارچوب اصول متعالی تری قرار داشته باشد یا اینک پروژه شادی ام فقط تلاشی برای تقویت روشهای برانگیزاننده و کمال گرا در همه جنبه های زندگیم بود??
“زیرسقف خانه خودت به دنبال شادی بگرد”
ارسطو شادی را ب اوج بالاترین خوبی ها تعبیر میکرد.انسانها به این علت در پی قدرت،ثروت یا کم کردن مثلا،چهار پنج کیلو اضافه وزن هستند ک فکر میکنند قرار گرفتن درین شرایط انها را شادتر میکند و درحقیقت هدف اصلی انها بدست اوردن شادی است
تهیه جدول برای شروع پروژه😊
میدونم تیکه تیکه شده اما خب فق خواستم بنویسم امشب اینجا قبل خوابم به هرقیمتی😂
ادامش در شبهای اینده…

خواندن ادامه مطالب