دیدار دوباره

سلام ب تموم آدمای مهربون دنیا
ادمایی ک دنیا رو با لبخندشون زیباتر میکنن، مدت زیادی میشه ک نیومدم شبهای زیادی رو با فکر نوشتن توی سایتم گذروندم و لحظه های زندگیمو توی ذهنم مرور کردم و کلمه هارو قورت دادم
شبهای خنده های دنباله دار با رضا، دور دور خیابونا آخر شبی ک به دورهمی دوستانه شبستان یا خونه افسانه ختم میشد(البته بعد از بستنی ناصری و نظیف و پای و عطاویچ و رسگت و کله پزی های دم صبی قبل داروخانه) یا هم مقصدمون میشد دورهمی خونوادگی و برنامه ریختن واس سورگ و باغ القور و ستاره های تنگل
لازم ب ذکره ک همه این اتفاقات دوست داشتنی و متنوع و دلپذیررر قبل از روزهای دویدن به سمت جایگاه دفاع پایان نامه بودن، ازون دوران چیزی جز دو کیف برگه، 2پوشه طیف جرمی و nmr و ir یک عدد لپ تاب، یک سینی چای نباتی و حلوای مامان پز و خوراکی های رنگارنگ میناجون و پدر، یک زیرزمینی و میز و پنکه و از همه مهمتر یک همسر ک با صبوری در حال زدن رفرنسای اینجانب بعد از شیفت 1.5 بامداد دکتر قدرتی بود، تصویر دیگری در دست نیس
البته باید چهره اونوقت منو میدید وقتی فرصت بستن موهامو نداشتم و تنها تفریحم اومدن ب دستشویی بود ک بیام طبقه بالا😬😬زیر فشار پیستون تز داشتم جون میدادم و دکتر و یگانم از خودم بیزار کردم
یکی از دوران خیلی سخت عمرم بود
بالاخره توی دمای 50 درجه زابل 19تیرماه97دفاع کردیم و نمره کامل رو گرفتیم و باز هم یادگرفتیم ک ملاک خوب بودن و تاییدخوب کارکردن نظر اساتید نیستن و خودت فقط میتونی درک کنی تموم تلاشای دوران دانشجوییت رو
دفاع کردیم و جشن گرفتیم و اون اتفاق خیلی بزرگ دوران تحصیلمو با سردی تمام ب پایان بردم
شاید بهتره بگم با خستگی تمام
کم کم زمزمه های اعزام رضا ب سربازی شروع شد و من شدم یکه تاز میدان تامین اجتماعی، بعد از گذروندن گزینش مصصخره به مدت 1ماه و نیم نایب الزیاره دکتر ابراهیمی و خوشرو در بیمارستان تامین شدم، بیشترین تعداد نسخه رو برای اولین و آخرین بار در عمرم دیدم
600نسخه روزی رد میشد، با 600ادم حرف میزدم با پزشکا بحث میکردم و دونه دونه برگ واس کمیته ها جدا میکردم، پرونده های ترخیصی بار زیادی رو دوشم گذاشت و همه این سختیا با رفتن رضا ب تهران دوچندان شد، کاملا یه ربات شده بودم ک از صب تا شب کار میکرد و شب خونه له میفتاد تا فردا دوباره داروی رایگان بده دست مردم
خیلی چیزا یاد گرفتم اونجا و خیلی مشکلات سیستم و همکارا و بیمه شده ها رو از نزدیک دیدم
روزهای سنگین تامینم تموم شد و باز هم رضا نیومد
ن تنها رضا رفته بود ک دو خواهر عزیزتر از جانم ب مشهد مهاجرت کردن و حس تنهایی عمیق کلافم کرد😢
دستاورد مهر ماهم شد سفر مشهد و دیدن اقام تو هوای بارونی ک جذب روحم شد، هنوز تازه داشتم نفس می‌کشیدم و خودمو با شرایط وفق میدادم و برنامه کلاس موسیقی و نقاشی ریختم ک یهو طناب طرح ب گردنمم پیچیده شد و بعد از سه هفته رو انداختن ب این و اون، رسیدم ب سربیشه ای ک قطعا حکمتی نهفته داره مثل تموم اتفاقات این چند سال
از همه اینا بگذریم شان نزول این نوشته بخاطر تولدمه امشب ک رضا کنارم نیس سمیه و صدیق نیستن
خیلی جمعمون سرد و بی روح شده
دلم گرفته هوای گریه دارم، یاد اون تولدا بخیر ک صدیق از عصری میومد خونه و دورهمی کیک میپختیم، با شوق وصف ناپذیری شرشره میزدیم و شمع فوت میکردم و همه دور هم میزدیم و میرقصیدیم
چقدر دلم پرکشیده واس یه بار دیگ ک همه دور هم جمع بشیم😭
واقعا محمودآبادی گل گفت ک آهااای ادما، آدمی ب آدمیست ک زندست
امشب در 26امین بهار زندگیم دلتنگتونم و خواستم از خدا اینه هیچ خانواده ای رو از هم دور نکنه
شادی ینی جمع عزیزاتو ببینی
رضای عزیزم جات خیلی خالیه
ذهن پریشون من قد نمیده درست درمون بنویسم
فقط خواستم بگم عاشقانه همدیگ رو دوست داشته باشیم و از کنار هم بودن لذت ببریم قبل اینک دیر بشه
تولدم موبااارک🤗
امیدوارم امسال پیام اور مهربونی و انسانیت باشم، به دنبال رشدم
باشد ک مفید باشم
27. 07. 97
#دلتنگی #سربازی#طرح#مشهدی

خواندن ادامه مطالب

حال خوب

ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان
پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند

تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده‌ست
چو دو دیده را ببستی ز جهان جهان نماند

#مولانای جان
مدت مدیدیه ک عااشق این شعر مولانام، دوس دارم لابلای این روزای خوشم تکرارش کنم. شاید شما هم با چندین بار خوندنش لذتشو بچشین، کلی با خودش حرف داره
شاید تریگر نگارش شعر امروز، چهره مهربون و رنج دیده خانومی بود ک توی داروخونه ازم درخواست کمک کرد، لذت کمک کردن به اون خانم یه فرصت دوست داشتنی رو واسم فراهم کرد که تا ظهر به همه مریضا یه جور دیگ نگاه کنم، سوال پرسیدنای از سر ذوق، جواب دادنای پر تب و تاب، حس خوب مفید و ارزشمند بودن، همشونو مدیون بیمار مهربون امروز بودم.
چقدررر این اتفاقات کوچیک در طول زندگی، تو رو به دنیای درونت دعوت میکنه، یه لحظه روحتو میبره اون جایی ک نقطه های روشن روحت متمرکزن
احساس سبکبالی میکنم درین لحظه، حس نزدیکی ب او
لابلای روزمرگی های زندگیاتون، یه لحظه مکث کنین و فکر کنین
شاید شما هم به عالم درونتون نزدیک شدین
#آخرشیفت 12خرداد
#ریزش سروتونین و نور اپی نفرین
#رقص نورونای عصبی

خواندن ادامه مطالب

از سری لذتهای اردیبهشت

24 اردیبهشت ماه97 با صبحی آغاز شد ک مملو از آرامش بود، سلول سلول وجودم مولکولهای آب استخر رو لمس کرد، ب معنای واقعی ریلکس کردیم، صبح بهاری با نم بارون و خنده شکوفه ها و عطر تن یار، مارو از شیرود رامسر به نمک ابرود رسوند ک شروع هیجانات و فوران سروتونین و نور اپی نفرین بود.
از تله کابین رامسر و شور سورتمه تا برادران کلبادی ساعت7شب اونم ب صرف ناهار، تازه این پایان ماجرا نبود بعد از گم کردن سوئیچ ماشین و برگه یادگاری از پاسگاه پشت شیشه ماشین رسیدیم به خداااای استرس جت اسکی ساحلی
تموم احساسات موجود درین عالم رو با هم یه جا تجربه کردم، جیغ شادی، فریاد ترس، غم و قهقهه های مستانه و یه عالمه حرف ک نثار رضا کردم پشت فرمون جت اسکی، کم کم وقتی از آب بیرون اومدم تونستم با ماشین سواری تو ساحل خودمو اروم کنم، غروب 24 اردیبهشت ازون غروبایی بود ک دلگیر نبود از اسمون صدای صداقت میومد، باد حروف ا ر ا م ش رو توی گوشم زمزمه میکرد، خاک و ماسه مویرگای کف پا رو نوازش میداد و دریا بهت جسارت و بزرگی و قدرت رو القا میکرد
شب مهمی بود بالاخره قرار بود ب تولد رضا ختم بشه باید درغیابش بساط سورو ساط رو فراهم میکردیم ک زحمتش گردن دکتر صولت افتاد
خودمونو رساندیم به یه ویلای ساحلی و شرایطو واس سوپرایز رضا فراهم کردیم، آخ ک ازون تولدای لاکچری بود کنار ساحل
هنوز ک 25اردیبهشت هستش  و از صب هیجان شاتل همراهمون هست، دارم وقایع دیروزو جاده چالوس ب تهران، سر گردنه های ابری مینویسم ک پر از حس وجود خداس
خدایی ک تموم شادی و آرامش این روزامو بهش مدیونم
خدایاشکرت
پیش ب سوی بام تهران و برج های چشمک زن طلایی میون پرده سیاه رنگ شب

خواندن ادامه مطالب

زندگی

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست
ما به چمن می‌رویم عزم تماشا که راست

نوبت خانه گذشت نوبت بستان رسید
صبح سعادت دمید وقت وصال و لقاست

#مولانای جان
سلام سلام، این سلام یه سلام خاصه
درواقع اولین سلام دوران متاهلیه، میخام بگم ازمجردی تامتاهلی راهی نیس، همیشه فکر میکردم حس و حال خیلی خاصی باید داشته باشه دوران عقد و ازدواج اما الان ک ابتدای این روزهام، تنها چیزی ک با قبل فرق کرده اون احساس امنیت و آرامشیه ک ته دلتوون گرم میکنه کمک میکنه با دغدغه کمتری ادامه مسیر زندگیتون رو برین، البته یه سری نکاتم درون نهفتس مثلا همین ک سعی میکنی رفتارو گفتارو پوشش و منش یه خانوووم رو به معنای واقعی به نمایش بزاری
چیزی که یه دختر از بدو تولد تا راه میفته توی ذهنش پرورش میده، کفش تق تقی، کشیده راه بری، یه لبخند ملیح رو لبها،با یه گونه سرخ
اروم اروم کنار همسرت قدم برداری، واقعااا خنده داره😅😅
واقعا دختربودن در کنار همه اون مزیت ها و افتخاراتی ک داره، سختیای خودشم داره
همین ک توی هرموقعیتی بتونی یک من شخصیتی رو از خودت به نمایش بزاری، کدوم من رو پررنگتر کنی تو زندگیت کدومو قایم کنی خودش یه هنری و صدالبته بستگی ب همسرت داره
یه دختر وروجک شیطووون ک همیشه درونمون هست
یه دختره لجبازو حسود
یه دختر باهوش و صبور
یه دختر زیبا و با وقار
یه دختر بااحساس و خنده رو
یه دختر به معنای واقعی خانوووم
شایدم یه دخترک غمگین و محزون
همشون لابلای جریان زندگی خودشونو نشون میدن، بعضیاشون ماندگارترن و یه سریاشونم خودشونو قایم میکنن
خلاصه کاری ندارم، میخاستم بگم من بعد عقد تغییر نکردم
هنوزم کنار یارم اون دختر خنده رو و شیطون مغرور و رنجورم
اتفاق خاص باید توی دل آدم بیفته درست همون وقتی ک رضا رو دلی پذیرفتم وستون زندگیم و تکیه گاه امن درونم جا دادمش.
الان ک دارم مینویسم تقریبا مثل اکثر اوقاتی ک اومدم نوشتم ذهنم مشوشه و قلمم ضعیف
اما خواستم بگم منی ک فکر میکردم ازدواج محدودیت، حصاره و….
نیس
اینا نیس
فقط و فقط بستگی ب خودت و همسرت داره
آرامشی ک خدا توی وجودتون میزاره رو با جون و دل احساس میکنین
شبی ک توی حرم آقا امام رضا عقد کردم، حال و هوای غروب و ترافیک نواب قبل رسیدن ب حرم و آهنگ همایون جان شجریان، چنان منو مدهوش کرده بود ک اصن حالیم نبود بزرگترین اتفاق زندگیم داره رقم میخوره
با آرامش عجیبی وارد رواق شماره27شدم و ادامه مراسمات
زندگیمو گره زدم ب گنبد طلاش، به دل پاک امام مهربانیها
به پرواز سبک کبوترای حرمش
به بوی عطر بارونی ک حرمو پرکرده بود
خودش فق میدونه ک من اون شب چقدرر سبک بودم
این چن روزی ک باهم سپری کردیم رو میتونم نفس بکشم، کنار گلای رز سورگ پرواز کردم و خدا میدونه چ لذتی ب جونم ریخته شد
رها رها رها من
ازش خواستم به زندگیاموون شادی بده، رضایت بده و یه عالمه حرف درگوشی دیگگ و درنهایت پیوند روحی عمیق با جلوه های خودش در زمین
زندگی رو آغاز میکنیم با حفظ یاد و خاطرش در ثانیه ثانیه این لحظات شیرین❤️یا من علیه معولی

خواندن ادامه مطالب

عهد

سلام خدای مهربونم
حالت چطوره؟ چیکا میکنی با زحمتای ما؟
چن وقتیه ک باهم همکلام شدیم اما بیصدا، آرام، از دور
دست تکون میدم برات، گاه با لبخندی
گاه با چهره ای مغموم
به سرعت داره روزهای پرمحتوای زندگیم سپری میشه
روزایی ک یه عمر برای تعریف کردن ازش کمه
یه وقتایی رها، سبک، پرواز میکنم و ازین عالم جدا میشم
گاهی دربند با سنت، عرف، اجتماع، حرفهای کم ارزش و لحظه های خالی از معنای زندگی، دست و پنجه نرم میکنم
لمس وجودت توی تک تک ثانیه های این برهه از زندگیم، من رو ب ابدیتی میبره ک بی انتهاست
ک ظهورش حلقه اشکی در قاب چشممه
شفاف، ساده، صمیمی، روشن و گرم
ممنوونم ازت بابت این روزها ک همراه صبور و مهربونی رو بهم هدیه دادی ک عشقش به دنیام رنگ میپاشه
ب دنیای ما رنگ میپاشه( من و سروتونین)
فک میکنم مهمترین چیزی هستش ک زندگی رو برات آسونتر، شیرینتر و مهربونتر میکنه
و از طرفی به همون اندازه بار مسئولیت سنگینی رو به دوشت میزاره
تعهد به صداقت
به اخلاق
به انسانیت
به درک متقابل
به همراهی
به صبوری
به احترام
و مهمتر از همه به آرامش همدیگ
این تنها چیزی بود ک از سرو خواستم آراااامش💕
امروز با اینک هفتم نبود، اما یه هشتم هفتمییی بوداا
جالبتر اینک میلاد امام مهربانی ها آقا امام جوادم هست
اون شاخه گل رزی ک به طومار (اقا محمدحسین نوشت) ، چسبیده شده بود
اون اشکایی ک بند نمیومد بخاطر پیاز
اون صدای قرآن و اذون و لب خونی ما
و صدای بععععله
هیچ وقت از یادم نخواهند رفت
بدوبدو واس رفتن تهران، و خرید کادوی دکتر
اشکای سرو تو کوچه مخابرات
حس همدلیییی عمیقیییی ک برای اولین بار تجربه کردم و خیلی برام قشنگ بود
حال غریبی داشت…
خداجوونم خودت اخروعاقبتمون رو ختم بخیر کن
قوت قلب بده بهمون
یا من علیه معولی
الهی به امید تو
8 فروردین 1397

خواندن ادامه مطالب

آخرین شنبه سال96

امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم رو سپری کردم، لمس حس عاشقی توی یه هوااای توپ، یه دیدار گرم کنار رفیق جان و یار،یه دورهمی که میون این همه شیفتای شلوغ به زور جورش کردیم
از هوای ابری و اسمون یکرنگ و دلگرم سربیشه و کتلتای مغذی و لذیذ مامانی و میوه های مامانیا و آهنگای مولتی فاز داداش گرام، بگیر تا نوشیدن چای و الوچه کنار دوتا قند شیرین زندگی در بند امیرشاه و گرفتن یوهویی کادوی سفر تهران ک ذوق مرگ شودم، ک همشون بوی تازگی داشت و تونستم طعم عاشقی رو بچشم،. یه تجربه متفاوت و کاملا ناول کنار یگانه عزیزم ک تموم طلایی های شهرو گشتیم و دستمونو گذاشتم رو ویترین رزگلد
از کافه گپی ک بدوبدو با تاکسی رفتیم ک نگم دیگ
ک تصادفا بالاهم مجلس زنده یاد پول شادی بود ک سرو در رفت وارد کافه گپ شد و ده دقیقه ای ب جمعمون پیوست
این روز ازون روزاس ک میشه گف زندگی کردمممم
بماند به یادگار
شنبه دوست داشتنی میشه وقتی شیفت نداری😅
به تاریخ 26.12.96

خواندن ادامه مطالب

بازی عشق و عقل

کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد.
عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام برمی‌دارد.
با خود می‌گوید: مراقب باش آسیبی نبینی.
اما مگر عشق اینطور است؟
فقط می‌گوید:
خودت را رها کن، بگذار برود
عشق
کلمه ای ک کاملا لمسش کردم اما هنوز نتونستم به خوبی باهاش ارتباط برقرار کنم، مفهوم عشق برای هر آدمی یه شکل و قیافه ای داره، هرکسی تعریفی از عشق داره
خیلیا میگن عشق اینه ک حالت خوب باشه
حقیقتش من هنوز خودم نتونستم واسش تعریفی پیدا کنم
اگ تعریفی داشتین، دوس دارم نظرات رو بشنوم
امروز ک از خواب پاشدم حال خوبی نداشتم، با کلی نگرانی و ذهن آشفته انباشته از تصاویر گنگی ک از خوابم به یادم مونده بود. یادم اومد قراره بریم همایش روابط متقابل دکتر اسلامی
آماده شدم و خ سریع با سرو و دوستان همکلاسی راهی هتل سپهر شدیم،دیدن گلای رز تو جعبه کنار شوکولاتا و کادوم توی ماشین، حس زیبایی از سرو رو واسم ب نمایش گذاشت. یه عالمه زوج پیر وجوون نشسته بودن، آماده واس حرفایی ک کمک کنه زندگیشونو چجوری بسازن و شاد زندگی کنن(فق من نمیدونم اون پیرمرد 60 ساله ک با عصا اومده بود و چقدم استرس داشت واس تحکیم بنیان خانواده میون اون جمعیت چکارداشت😅)
انصافاً حرفاش کاربردی و دلنشین بود، کاری ندارم چی گفت و شنیدم چون سپردم مرورشون کنم، اما چیزی ک برام امروز موند امروز و این وقته شب ک دارم مینویسم، اون حس خوبی بود ک بعد جلسه داشتم و زدیم با بچها به جاده و کوه و بندو یه جوج زدیم و منم دوربین ب دس و سر به هوا چشم از ابرای قلمبه برنداشتم. وااای ک چ خوشگل بودن، بقول اینوریا چ شماالی میزد😆
اصلا امشب آمادگی واس نوشتن ندارم اما یه چیزی بهم میگف باید 18 اسفند رو روزی ک با عزیزت حالت خوب بوده رو ثبت کنی
شاید معنای عشق همین حس خوب ساده و بی آلایشیه ک من سختگیررر توش دنبال اتفاقات و رخدادی عجیب غریب و خاص میگردم
گاهی وقتا واقعا لازمه فکر کردن و گوش دادن ب پرحرفی های عقل رو رها کنی و بچسبی به لمس حس شیرین زندگی
انشالله خدا توی زندگی همه ادمایی رو قرار بده ک از صمیم قلب دوسشون دارن، حس ناب دوست داشته شدن
مراقب ادمای مهم زندگیت باش

خواندن ادامه مطالب

من خسته

تو مثل برگ نازکی که میتواند با هر باد دستخوش آشفتگی شود به دنیا آمدی. تو در نهایتِ ظرافتی شگفت انگیز با حساسیتی عمیق نسبت به هر آنچه در اطرافت میگذرد، به دنیا آمدی.
تو زیبا و ظریف، حساس و گیج به دنیا آمدی و در لحظه ای آنچنان با دنیایی پیچیده مملو از آدمهایی پیچیده تر برخورد کردی که گریه کردی. گریه‌ای بلند با تمامِ وجود.
فکر میکنم تنها همان لحظه از زندگیت اینقدر عمیق و بی پروا گریه کردی و هیچکس ناراحت نبود از گریه ات و فکر میکنم تنها همان لحظه هم بود که تمامِ آن دنیای پیچیده و آدمهای پیچیده ترش هم اجازه دادند تو هر چقدر دلت میخواهد گریه کنی و آنها هم در آرامش کنارت ماندند و وجودِ ظریفت را محافظت کردند با اولین محافظ هایی که همه را با آن محافظت میکنند.
لباس و آغوش مادر.
لباسِ تو، آرام آرام محافظ تو شد در مقابل دنیا و آغوش مادر گهواره‌ی امنِ تو شد در پیچ و تاب‌های زندگی‌ای که پیش رویت بود.
وجود ظریف و حساست در امتدادِ زمان رشد پیدا کرد و بدنت بزرگ شد و دیگر لازم نبود آغوش مادر ازت محافظت کند. لباس ها به انتخابِ خودت شدند و به دنبالِ آغوش‌های دیگری گشتی. آغوش هایی که شاید با در کنارشان بودن بتوانی کمی دنیا را محلی قابل پذیرش‌تر بیابی.
اکنون که به چشمانت نگاه میکنم و مسیر زندگی‌ات را مرور میکنم متوجه میشوم تو هیچگاه آن وجود ظریف را از دست نداده ای. تو فقط به صورت جسمی و نمادین بزرگ شده‌ای. دنیا هنوز همانقدر پیچیده ‌است و آدمها همانقدر پیچیده‌تر. در تو هنوز حساسیت‌هایی درونی وجود دارد، شکنندگی‌هایی ظریف نسبت به‌ رفتارها و اتفاقاتِ اطرافت. در تو هنوز همان وجودِ نازک و محتاج به محافظت وجود دارد. اما با بزرگ شدنِ جسمت و با ورود تو به اجتماع اتفاق دیگری رخ داد. حالا من، محافظ تو هستم در مقابلِ وجودی حساس و آسیب پذر که در درونت وجود دارد. حالا سرپرستی تو با من است.
من همان بخشِ رشد یافته ی جسمی تو هستم. من خودت هستم. من جسم و سنِ واقعی تو هستم که میتوانم با بلوغی ذهنی از تو محافظت کنم.
حالا من از تو محافظت میکنم و کنارِ وجودِ نازکِ شکننده‌ات میآیستم و با هم مسیرِ زندگی را جلو میرویم. محافظت، تصمیمات بالغانه و رفتارهای سازگارانه با من و احساساتِ نابِ درونی و وصل شدن به دنیا و آدمها با تو. ما به هم احتیاج داریم تا بتوانیم زندگی را انگونه که هست حس کنیم و جلو برویم. محافظت از من و حس کردن با تو.
متن#پونه_مقیمی
فک میکنم تموم این حرفهایی رو ک به قلم پونه مقیمی درومده من کامل با خودم مرورشون کردم
تموم مویرگای پاهام دارن از درد میسوزن،طوریه ک با اینک یه ساعت از اومدنم از ازمایشگاه گذشته، هنوز اندکی تسکین نیافته انددد
11ساعت کار مدام در ازمایشگاهی ک روزای اخرشه
تموم این ثانیه هایی رو ک فقط خودم میدونم چقدر زحمت کشیدم و شکایتی نکردم مدیون من بالغی ام ک پونه میگ
خیلی وقتا باهاش دعوا کردم و سرش غر زدم از فرط خستگی
اما نهایتا حامی و پشتوانه گرمی بوده واس تک تک لحظه هام و همیشه ازش ممنونم
وقتی روبروی اینه وایمیستم و عمیقا نگاهش میکنم بهش افتخار میکنم و بعدش با یه عذر خواهی و مرور اهداف با انرژی مضاعف برمیگردم پیشش
هییی خدایا شکرت
دعا میکنم نتایج تستم بتونه تموم خستگی این سه سال رو بشوره ببره
بیشتر از نمیتونم بنویسم،ان شالله شبهای اتی
یا من علیه معولی💗

خواندن ادامه مطالب

6ام اسفند،نم نم باروون

سلام سلام
اووو چقدرررر نیومدم من😐
اخه ادم اینقد بی ذوق جشن فارغ التحصیلی گرفتیمااا بعد نیومدم چیزی بنویسم تاااا الان
حقیقتش امشب حاال نوشتن داشتم،حیفم اومد ثبتش نکنم
توی خواب جشن بودم ک ویدیوکنفرانسی از خانوم دکتر پخش شد و بعد اون تبدیل به یه خانومی نااشنا شدن ک از بین خونه هایی ک میونشون اب بود،به سرعت شنا میکردن
منم خیلی جدی و مصمم داشتم خیلی با روح سبکی با سرعت توی اب شنا میکردم و میجهیدم روبه جلو
نمیدونم با اون همه عجله کوجا میرفتم😅
خلاصه ک یهو صدای درینگ درینگ ساعت گوشی بیدارم کرد و دیدم روی تخت ولو شدم
مجموعا از خوابم حس سبکی و رهایی گرفتم ک خیلی خوب بود
زودی اماده شدم و رفتم ازمایشگاه و علی رو دیدم نشسته،زانوی غم بغل گرفته ک دکتر انتظاری نیومده و کارم مونده واس یه هفته دیگ
وای این خبر تریگر شروع احساسات منفی واسم شد
تی ال سی هامو از ستون کلرم گرفتم و دیدم ای وااای من محصولم مقدارش خیلییی کمه و اون ماده ای ک بهش امید داشتم،ماده اولیه بوده و نفتو،زهی خیال باطل
دومین موج منفی از زیر لامپ یووی با دیدن تی ال سی ،سرازیر شد
گوفتم ولش کن جهنم برم سر ستون سوم فنولمو برداشتم میبینم یه عالمه رسوب داده ک حل نمیشه
باز بازده کممم،نمیخااام
از طرفی سیلیکای ستون دانشکده رو به پایان رسوندم خداروشکر
دیگ خیالم راحت شد چیزی نداریم😐
سومین تیر ک تیرخلاصی بود همین شد،هییییی خدا
توی ازمایشگاه تنها بودم و توی فکر ک چرا یگان نمیاد یه همفکری کنیم ببینیم باید چیکار کرد
ک دیدم اونم دیرررکردو نرسید بیاد پیشم
میون همین دل اشوبیا بود ک دیدم رضا زنگ زد ک برو پژوهش واس فرم مالی من یه سوالی کن،متوجه حال بدم پشت صدای غمگینم شد
خلاصه یه ده دقیقه ای کارو ول کردمو رفتم بیرون
نمیدونین چقدرررر احساس خوشبختی بهم دس داد ،زابل نم نم باروونه هوا تووووپ
یه کم رو صندلی زیر الاچیق،رو ب ازمایشگاه نشستم و بوی خاک رو با لذت خوردم و هی به خود امیدواری دادم و بالیدم ک چقدر قوی بودم و این اخری نباید کم بیارم
پاشدم شوونه ها رو دادم بالا،لبخند بر لب ،رو به سوی ازمایشگاه
ستونو به راه کردم،فنولو لود کردم
دیدم علی و عماد اومدن،چن دقیقه ای باهم گپ زدیم و دردو دل کردن از هم اتاقیشون
خلاااصه همینجور گذشت و من به موازات ستونم،توی حیاطم قدم میزدم و بارون میخوردم
لعنتییی پررر حس خوشمزه بود
اومدم پای ستونم نشستم کتاب دختر سروان پوشکین رو تموم کردم و ساعتای هفت تصمیم گرفتیم با یگان بریم هتل ارام شام بخوریم
زدیم بیرون و رفتیم ارام
یه جمله به یاد دارم ک روانشناسی میگف مفهوم ازادی به این معنیه ک تو توی انتخابت ازاد باشی
فارغ از نتیجه درست یا غلط
اینک تو مسیولیت تصمیمت رو به دوش میکشی یعنی ازادی😊
حس ارامش این جمله برام ارزشمنده
یه بار دکتر فرستاده بود داشت یه کتابی میخوند،بخشی از یادداشت های یک روانپزشک بود
(توی مکالمم با یگان گفتمش)و درحالی ک داشتیم میترکیدیم بس خوردیم، چهارتاعکس گرفتیمو خودمونو ب خوابگاه رسوندیم
مگ میشد ازین هوا گذشت به سادگی
نمیشد
با اون همههه خستگی ،وسایلو گذاشتم نمازمو خوندم و یه خداقوتی به سرو گفتم
زدم به دل شب ،قدم زدن زیر بارون و اهنگ شاملو و نگاه ب پرده سیاه اسمونو چشمک ستاره های خوشگلش
فقط میتونم بگم خداروشکرررر
حس ناب دوست داشتن رو تجربه کردم امشب
از سوی خداییی ک زیباست و زیبا میکنه
با موزیک بی کلام پیانو به همه چیزایی ک از ذهنم میگذشتن،رنگ امید پاشیدم
ب تصمیمم برای زندگی
به احساس دوست داشتن سروتونین
به زندگی ک باید بسازم
اینم از امروز من،6اسفند1396
فقط میگم خدایا شکرت

خواندن ادامه مطالب

همکلاسی

سلام همکلاسی
سلام
سلامی که شش سال از شروعش میگذره و به امروزی رسیده که فیلمبرداری یک خداحافظی بود
دوربینی که پای تک تک چهره های آشنای ایام جوانی قاب گرفت
حس سردرگمی این لحظه رو از دست ندادم و غنیمت شمردم اندکی بنویسم
نمیتونم اسم پایان رو بچسبونم به عکسای خداحافظی و کلاس و درس و دانشگاه.
نقطه پایان دقیقا نقطه عطفی برای شروع اتفاقات و احساسات جدیده
درست مثل نقطه هم ارزی منحنی تیتراسیون که هیچ وقت نتونستیم لحظشو ثبت کنیم،فیلم پایان دوره تحصیلیمون دقیقا با نقطه پایان منحنی تلاقی میکنه..
جایی که ما احساس میکنیم داره تموم میشه اما هیچ کدوم از ما نمیدونه درست در کدوم لحظه
در کدوم بعد زمانی و مکانی
از لحظه به لحظه عبورمون ازین مسیر شش ساله،تصاویری رو بر دل و حافظموون ثبت کردیم و مدام در حال خاطره سازی برای سی نفری هستیم که حالا بزرگ شدن و هرکدوم در حال تصمیم گیری برای ادامه مسیر پیش رو هستن
خیلی زوده زمانی ک هرنفرمون بنشینیم و یادی از کلاس و اساتیدوامتحانات و ازمایشگاه کنیم و از دل قاب عکس سی نفرمون، خنده ها و اشک ها و شیطنت های وجود یکایکمون رو مرور کنیم
کلی خاطره داریم از دورهمیایی که یه ریز غیبت کردیم و خندیدیم و بعدش فقط خدا میدونه که چه عذاب وجدانی رو متحمل میشدیم
همه محبتهایی ک گاه ب گاه مرهمی بود برای روزهایی که کم میاوردی و دوست داشتی به زمین و زمان غر بزنی
شش سال زندگی در زابل سخت گذشت و از هممون یه ادم قوی ساخت که بی نهایت یاد گرفت
کوچکترین دستاوردش استقلال بود واس تک تکمون
هم خوشحالم و هم دلگیر
خوشحال ازین بابت که توی پازل زندگیم در زابل،نقاط بسیار روشنی داشتم ک در کنار تمام سختی ها و روزهای دوست نداشتنیم،میتونه بهم چشمک بزنه و نورش فکرو روح و احساسم رو دربربگیره
و ازین بابت خداروشاکرم
و ناراحت از بعضی اتفاقات و آدمها و باورهای غلطی که چیزی جز رنجش خاطر و ابراز تاسف برامون نداشت و از طرفی علایقی ک در زابل سرکوب شد و تاوان سنگینی برای شش سال از عمر پرشور جوونیمون داشت
البته برای من ک سه سال در حال تعلیم درازمایشگاهی بودم که استادی فرهیخته از مخلوط درس زندگی و شیمی،پادزهری برای نداشته های این شش سال ساخت،هیچ جای گله و شکوه ای نیست
زابل برای من نقطه شروع زندگیم بود
شروع زندگی ای که تمام دردهاشو به جون خریدم تا گذرگاهی بشه برای پرش به بزرگسالی،به بالغ بودن،به جسوربودن،به بیداری و در یک کلام به پرواز روحم
همکلاسی
آغاز مسیر پرفرازو نشیب و شیرین زندگیت بخیر
زندگی سرشار از رضایتمندی و سعادتمندی رو برای تک تک شماهایی که بخشی از خاطرات تلخ و شیرین این شش رو برام رقم زدین،خواهانم
همین ک با عبور یادتون از ذهنم،لبخندی به لبم میشینه گواه هنرمندی و خاطره سازی شماست
تیکه های رنگارنگ پازل زندگی شش ساله من در زابل
حسی که از یکایک شما گرفتم همیشه همراهم خواهد بود و سرنوشتی مالامال از امیدو آرزوهای قشنگ برایتان خواستارم

خواندن ادامه مطالب