آخرین شنبه سال96

امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم رو سپری کردم، لمس حس عاشقی توی یه هوااای توپ، یه دیدار گرم کنار رفیق جان و یار،یه دورهمی که میون این همه شیفتای شلوغ به زور جورش کردیم
از هوای ابری و اسمون یکرنگ و دلگرم سربیشه و کتلتای مغذی و لذیذ مامانی و میوه های مامانیا و آهنگای مولتی فاز داداش گرام، بگیر تا نوشیدن چای و الوچه کنار دوتا قند شیرین زندگی در بند امیرشاه و گرفتن یوهویی کادوی سفر تهران ک ذوق مرگ شودم، ک همشون بوی تازگی داشت و تونستم طعم عاشقی رو بچشم،. یه تجربه متفاوت و کاملا ناول کنار یگانه عزیزم ک تموم طلایی های شهرو گشتیم و دستمونو گذاشتم رو ویترین رزگلد
از کافه گپی ک بدوبدو با تاکسی رفتیم ک نگم دیگ
ک تصادفا بالاهم مجلس زنده یاد پول شادی بود ک سرو در رفت وارد کافه گپ شد و ده دقیقه ای ب جمعمون پیوست
این روز ازون روزاس ک میشه گف زندگی کردمممم
بماند به یادگار
شنبه دوست داشتنی میشه وقتی شیفت نداری😅
به تاریخ 26.12.96

خواندن ادامه مطالب

بازی عشق و عقل

کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد.
عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام برمی‌دارد.
با خود می‌گوید: مراقب باش آسیبی نبینی.
اما مگر عشق اینطور است؟
فقط می‌گوید:
خودت را رها کن، بگذار برود
عشق
کلمه ای ک کاملا لمسش کردم اما هنوز نتونستم به خوبی باهاش ارتباط برقرار کنم، مفهوم عشق برای هر آدمی یه شکل و قیافه ای داره، هرکسی تعریفی از عشق داره
خیلیا میگن عشق اینه ک حالت خوب باشه
حقیقتش من هنوز خودم نتونستم واسش تعریفی پیدا کنم
اگ تعریفی داشتین، دوس دارم نظرات رو بشنوم
امروز ک از خواب پاشدم حال خوبی نداشتم، با کلی نگرانی و ذهن آشفته انباشته از تصاویر گنگی ک از خوابم به یادم مونده بود. یادم اومد قراره بریم همایش روابط متقابل دکتر اسلامی
آماده شدم و خ سریع با سرو و دوستان همکلاسی راهی هتل سپهر شدیم،دیدن گلای رز تو جعبه کنار شوکولاتا و کادوم توی ماشین، حس زیبایی از سرو رو واسم ب نمایش گذاشت. یه عالمه زوج پیر وجوون نشسته بودن، آماده واس حرفایی ک کمک کنه زندگیشونو چجوری بسازن و شاد زندگی کنن(فق من نمیدونم اون پیرمرد 60 ساله ک با عصا اومده بود و چقدم استرس داشت واس تحکیم بنیان خانواده میون اون جمعیت چکارداشت😅)
انصافاً حرفاش کاربردی و دلنشین بود، کاری ندارم چی گفت و شنیدم چون سپردم مرورشون کنم، اما چیزی ک برام امروز موند امروز و این وقته شب ک دارم مینویسم، اون حس خوبی بود ک بعد جلسه داشتم و زدیم با بچها به جاده و کوه و بندو یه جوج زدیم و منم دوربین ب دس و سر به هوا چشم از ابرای قلمبه برنداشتم. وااای ک چ خوشگل بودن، بقول اینوریا چ شماالی میزد😆
اصلا امشب آمادگی واس نوشتن ندارم اما یه چیزی بهم میگف باید 18 اسفند رو روزی ک با عزیزت حالت خوب بوده رو ثبت کنی
شاید معنای عشق همین حس خوب ساده و بی آلایشیه ک من سختگیررر توش دنبال اتفاقات و رخدادی عجیب غریب و خاص میگردم
گاهی وقتا واقعا لازمه فکر کردن و گوش دادن ب پرحرفی های عقل رو رها کنی و بچسبی به لمس حس شیرین زندگی
انشالله خدا توی زندگی همه ادمایی رو قرار بده ک از صمیم قلب دوسشون دارن، حس ناب دوست داشته شدن
مراقب ادمای مهم زندگیت باش

خواندن ادامه مطالب