من خسته

تو مثل برگ نازکی که میتواند با هر باد دستخوش آشفتگی شود به دنیا آمدی. تو در نهایتِ ظرافتی شگفت انگیز با حساسیتی عمیق نسبت به هر آنچه در اطرافت میگذرد، به دنیا آمدی.
تو زیبا و ظریف، حساس و گیج به دنیا آمدی و در لحظه ای آنچنان با دنیایی پیچیده مملو از آدمهایی پیچیده تر برخورد کردی که گریه کردی. گریه‌ای بلند با تمامِ وجود.
فکر میکنم تنها همان لحظه از زندگیت اینقدر عمیق و بی پروا گریه کردی و هیچکس ناراحت نبود از گریه ات و فکر میکنم تنها همان لحظه هم بود که تمامِ آن دنیای پیچیده و آدمهای پیچیده ترش هم اجازه دادند تو هر چقدر دلت میخواهد گریه کنی و آنها هم در آرامش کنارت ماندند و وجودِ ظریفت را محافظت کردند با اولین محافظ هایی که همه را با آن محافظت میکنند.
لباس و آغوش مادر.
لباسِ تو، آرام آرام محافظ تو شد در مقابل دنیا و آغوش مادر گهواره‌ی امنِ تو شد در پیچ و تاب‌های زندگی‌ای که پیش رویت بود.
وجود ظریف و حساست در امتدادِ زمان رشد پیدا کرد و بدنت بزرگ شد و دیگر لازم نبود آغوش مادر ازت محافظت کند. لباس ها به انتخابِ خودت شدند و به دنبالِ آغوش‌های دیگری گشتی. آغوش هایی که شاید با در کنارشان بودن بتوانی کمی دنیا را محلی قابل پذیرش‌تر بیابی.
اکنون که به چشمانت نگاه میکنم و مسیر زندگی‌ات را مرور میکنم متوجه میشوم تو هیچگاه آن وجود ظریف را از دست نداده ای. تو فقط به صورت جسمی و نمادین بزرگ شده‌ای. دنیا هنوز همانقدر پیچیده ‌است و آدمها همانقدر پیچیده‌تر. در تو هنوز حساسیت‌هایی درونی وجود دارد، شکنندگی‌هایی ظریف نسبت به‌ رفتارها و اتفاقاتِ اطرافت. در تو هنوز همان وجودِ نازک و محتاج به محافظت وجود دارد. اما با بزرگ شدنِ جسمت و با ورود تو به اجتماع اتفاق دیگری رخ داد. حالا من، محافظ تو هستم در مقابلِ وجودی حساس و آسیب پذر که در درونت وجود دارد. حالا سرپرستی تو با من است.
من همان بخشِ رشد یافته ی جسمی تو هستم. من خودت هستم. من جسم و سنِ واقعی تو هستم که میتوانم با بلوغی ذهنی از تو محافظت کنم.
حالا من از تو محافظت میکنم و کنارِ وجودِ نازکِ شکننده‌ات میآیستم و با هم مسیرِ زندگی را جلو میرویم. محافظت، تصمیمات بالغانه و رفتارهای سازگارانه با من و احساساتِ نابِ درونی و وصل شدن به دنیا و آدمها با تو. ما به هم احتیاج داریم تا بتوانیم زندگی را انگونه که هست حس کنیم و جلو برویم. محافظت از من و حس کردن با تو.
متن#پونه_مقیمی
فک میکنم تموم این حرفهایی رو ک به قلم پونه مقیمی درومده من کامل با خودم مرورشون کردم
تموم مویرگای پاهام دارن از درد میسوزن،طوریه ک با اینک یه ساعت از اومدنم از ازمایشگاه گذشته، هنوز اندکی تسکین نیافته انددد
11ساعت کار مدام در ازمایشگاهی ک روزای اخرشه
تموم این ثانیه هایی رو ک فقط خودم میدونم چقدر زحمت کشیدم و شکایتی نکردم مدیون من بالغی ام ک پونه میگ
خیلی وقتا باهاش دعوا کردم و سرش غر زدم از فرط خستگی
اما نهایتا حامی و پشتوانه گرمی بوده واس تک تک لحظه هام و همیشه ازش ممنونم
وقتی روبروی اینه وایمیستم و عمیقا نگاهش میکنم بهش افتخار میکنم و بعدش با یه عذر خواهی و مرور اهداف با انرژی مضاعف برمیگردم پیشش
هییی خدایا شکرت
دعا میکنم نتایج تستم بتونه تموم خستگی این سه سال رو بشوره ببره
بیشتر از نمیتونم بنویسم،ان شالله شبهای اتی
یا من علیه معولی💗

موارد مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *