روی ماه خداوند را ببوس

اگر امروز چیزی از خودم باقی نگذارم ، چه کسی در آینده از وجود من در گذشته باخبر خواهد شد؟ اگر جای پای مرا دیگران نبینند، من دیگر نیستم. اما من نمیخواهم نباشم. نمیخواهم آمده باشم و رفته باشم و هیچ غلطی نکرده باشمو نمیخواهم مثل بیشتر آدم ها که می آیند و می روند و هیچ غلطی نمیکنند، در تاریخ بی خاصیت باشم. نمیخواهم عضو خنثای تاریخ بشریت باشم.

روی ماه خدا را ببوس
مصطفی مستور

سلام علیکم
فکرشم نمیکردم توی هشتمین روز از هشتمین ماه سال 96توی اوج کارهای پایان نامم، بخوام یادی از قلم مصطفی مستور کنم ک تازه سه ماهه باهاش آشناشدم
اولین کتابی ک خوندم ازش “عشق روی پیاده رو بود” ک قلمش جذبم کرد،روان و ساده ،صمیمی…
حقیقتش این اثرشو اوایل مهر ک اومدم استارت زدم و لابلای روزای شلوغم گمش کردم اما نمیدونم چیشد امشبی به کلم زد ک تو بااید این کتابو تموم کنی
بدم نبوداا قشنگ میفهمی دیوونه نیستی و کلی ادم دارن مث تو فکر میکنن و دغدغه های شبیه ب تو دارن
توصیه میکنم بخونیدش خ کوتاهه و زمانبرم نیس
خب خب حالا میتونید راجع به متنی ک از کتاب گذاشتم فکر کنید…اصن تابحال بهش فکر کردین چ لزومی داشته شما بدنیا اومدین??
مثلا کجای دنیا رو میخواستین بگیرین??
چی با وجود شما تغییر میکرده??
ازونجایی ک از دبستان یادمه همیشع بهمون میگفتن خداوند مدبره و تدبیر داره و چیزی رو بیهوده نیافریده (ک البته بگم اون تعبیرخاصشو یادم نیس الان ک اتفاقا همش توی تستای کنکورو و سوالای امتحان نهاییم بود😁)پس وجود من نوعی هم میتونه یه سندی برای اثبات این حرف باشه
همیشه میگم هر آدمی با هرجنسیتی با هرشغلی میتونه خودشو به اون جایگاهی ک ضرورت بودنشو اثبات میکنه،برسونه
حالا مهم نیس منی ک داروسازم و مسیر زندگیم به یه سمتی رفته ک بتونم توی زمینه پزشکی مفید واقع شم یا اون کفاش و خیاط و ارایشگر و کشاورزی ک با خلق اثارش میتونه ردپایی از خودش بجا بزاره
میدونین چیه اخرحرفم میرسه به همون حس ارزشمندی ک میگم تا اینجای زندگیم معنای زندگی رو دراون یافتم
ک با تموم وجود لمس کنی ک درین هستی تاثیرگزاری
و وقتی اثربزاری مطمینا سالهای اینده اثری از تو بجا خواهد ماند…
خیلی دربارش حرف دارم اما فعلا طبق معمول وقت ندارم و دیگ باید برم دنبال کارام ک فردا صبحی کاراموزی دارم😁
در باقی روزهای عمرم دوس دارم دربارش بنویسم
به امید خدا
تا دیدار بعد بدرووود

خواندن ادامه مطالب

پروژه شادی

سلامی به طولانی غیبتم در نگارش
سلام
تا حالا ب این فکر کردین ک چ حسی داره سلام کردن وقتی مخاطبی ندارین مقابلتون?!!
من اما دوس دارم هربار ک میام برای دل خودم مینویسم سلام بدم
امشب یکی از خسته ترین حالتهای فاطمه غلامی بودم ،حقم داشتما
امشبی ک برگشتم از کار پاهام از شدت درد میسوخت و گزگز میکردن طفلیا،یه قدمم نمیتونستن بردارن
میتونم براتون بگم همین چن ساعت پیش بود ک حالم حساابی گرفته بود ،تصور کنید یه ادم داغوون و له از لحاظ جسمی ک حالا ناامیدو مضطربم هس و کلی اگرو بایدو نباید تو ذهنش بالا پایین میشه
خودم دلم واس اون نورونایی میسوزه ک این همه بارمنفی و فکرای صدمن یه غازو منتقل میکنن شرمنده تموم سلولهام هستم
ولی خب چ میشه کرد دیگ باهام خوب راه اومدن راضیم ازشون😂
راستیتش چیزی ک باعث شد امشب من بنویسم شروع یک کتاب جدید بود به نام” پروژه شادی” ک فکر نمیکردم عاشقش شم ولی دقیقا چیزی بود ک امشب باید ب چشمم میخوردو میخوندمش و بیشتر از هروقتی بهش احتیاج داشتم
یه قسمتایی ازکتاب رو مینویسم
تاازه شرو کردمش اما خوندنش لذت بخشه و زود پیش خواهد رفت…
این کتاب شامل 12بخش هستش ک کلی اقدام مثبتتت و ارزنده بهت یاد میده
صبح یکی از روزهای اوریل ک هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت ناگهان به چیزی پی بردم: من با ریسک هدردادن زندگی ام روبرو بودم.
درحالی ک ب قطره های باران ک روی شیشه اتوبوس میریخت،خیره شده بودم ،متوجه شدم ک روزها یکی پس ازدیگری میگذرد.
ازخودم پرسیدم: اما من از زندگی چ می خواهم? خب می خواهم شاد باشم.
اما هرگزب اینک چ چیز مرا خوشحال میکرد یا چطور میتوانستم خوشحال باشم فکر نکرده بودم.
“من گرفتار شکایت های پیش پاافتاده و بحران های گذرا و خسته از نبرد با ذات خود، اغلب قادر نبودم شکوه انچه را داشتم درک کنم.”
میخواستم از وقتم خوب استفاده کنم ،اما دوس داشتم بگردم،بازی کنم و برای دلم مطالعه کنم.
میخاستم درمورد خودم فکر کنم تا بتوانم خودم را فراموش کنم.همیشه در مرز نگرانی قرارداشتم.میخواستم از غبطه خوردن و اضطراب در مورد اینده رهاشوم،اما انرژی و رویاهایم را نگه دارم.
ایا در جستجوی رشد معنوی و نوعی زندگی بودم ک درچارچوب اصول متعالی تری قرار داشته باشد یا اینک پروژه شادی ام فقط تلاشی برای تقویت روشهای برانگیزاننده و کمال گرا در همه جنبه های زندگیم بود??
“زیرسقف خانه خودت به دنبال شادی بگرد”
ارسطو شادی را ب اوج بالاترین خوبی ها تعبیر میکرد.انسانها به این علت در پی قدرت،ثروت یا کم کردن مثلا،چهار پنج کیلو اضافه وزن هستند ک فکر میکنند قرار گرفتن درین شرایط انها را شادتر میکند و درحقیقت هدف اصلی انها بدست اوردن شادی است
تهیه جدول برای شروع پروژه😊
میدونم تیکه تیکه شده اما خب فق خواستم بنویسم امشب اینجا قبل خوابم به هرقیمتی😂
ادامش در شبهای اینده…

خواندن ادامه مطالب

من در ناکجا

گروهی کودن شادمان را تصور کن که مشغول کارند. در فضای باز آجر جا به جا می‌کنند. به محض آنکه همه آجرها را دریک گوشه‌ی زمین روی هم چیدند، شروع می‌کنند به بردن آن‌ها به گوشه دیگر زمین. این کار بی‌وقفه ادامه می‌یابد و هر روز سال آن‌ها مشغول همین کارند. یک روز یکی از آن‌ها می‌ایستد و از خود می‌پرسد چه کار دارد می‌کند. درشگفت می‌مانَد که هدف از جابه‌جایی آجرها چیست و از آن لحظه به بعد دیگر مانند گذشته از کار خود راضی نیست. من همان کودنم که از چرایی جابه‌جایی آجرها در شگفت مانده است.

#اروین_یالوم

این روزها من حس اون کودن رو کاملا درک میکنم و همون کودنی هستم ک یالوم هم میگ از چراییی مسیرش درشگفته
هیچ وقت فک نمیکردم اولین روز مهرم ختم بشه به این همه سوالی که به مغزم حمله ور شدن و امانمو بریدن
حس میکنم افکارم مث سیلی ب صورتم میخورن
همه اینا ریشه در چ چیزی داره??ب نظر من در گمراهی،در واقع بهتره بگم بی راهی ،وقتی یه جایی میون عالم معلق موندی با یه دنیا سوال ،با یه دنیا شک،با یه دنیا احساس گناه، حسرت ،پشیمونی، شادی،دوست داشتن ک همشون مقطعی اند برا رسیدن تو به جایی ک نمیدونممم هنوز اونجا کجاس
توی سخت ترین نقطه فیلم زندگیم گیرکردم
همونجایی ک مسیرا چند شاخه میشن و تو نمیدونی کدوم طرف بری
کدوم راه درسته کدوم غلط
اصلا درست و غلط تعریف شده???معیارش چی بوده??
این نقطه همون نقطه ایه ک بیشترین غم رو ب دوش میکشی چون میخای یه بار دیگ از عمق باورهایی ک تبدیل ب خاکستر شدن بیرون بیای و خیلی سخته
خیلی سخته وقتی حس تنهایی عمیقی درین عالم بزرگ بهت دس میده ک کلی عزیز داری ک از یه لحظه نبودنت غصشون میگیره
خدایا من گیر کردم تو این نقطه از عالم و این لحظه از زندگی نباتیم کمکم کن بتونم مسیرمو پیدا کنم
ک اگ پیداش کنم میدونم دوباره متولد میشم
میدونم اون نوره روشن میشه
میدونم اخرش به تو میرسه
اما فهمیدم باید درد کشید تا به تو رسید
روشن گر راه زندگیم باش یانور یانور یانور

خواندن ادامه مطالب

خلسه

27شعریور 1396
سلام ماه مهر سلام ماه مهربون،سلامی به برگهای افسرده پاییز
فک کنم وقت خداحافظی باشه با تابستونی که مث برق و باد گذشت ،تابستوونی ک اسمش بامحتواش فاصلش از زمین تا آسمون بود
اینقدری ک من بعد دوماه فرصت پیدا کردم سری ب سایتم بزنم و چند کلمه ای بنویسم
چه برنامه های منظم و فشرده ای ک واس تابستونم تدارک دیدم هنوز فک میکنم مث یه خواب تابستون امسالم گذشت
انگار همین دیروز بود ک از اتوبوس اقای طراوتی پیاده شدیم و با شور وصف نا پذیری خودمونو برای یه تابستون پربارو مفید اماده کردیم
حقیقتش نمیدونم روزامو چجوری گذروندم
از داروخونه رفتن و کسب تجربه و خرابکاریا و خندیدنای از سرشوق ،گریه کردنای از ته دل، یا از سروکله زدن با هزاار مدل ادم با تفکرات و گرایش ها و بیماریهای مختلف
از مهمون داری ک نگم ک سنگ تموم گذاشتم بس ک سینی بدست بین پذیرایی و اشپزخونه مث اونگ درحرکت بودم
هییی چه روزایی گذشت ک فکر میکردم دارم فرصتامو از دست میدم و شبا با عذاب وجدان ب رختخوابم میرفتم
تجربه های شیرین کارخونه ثامن
روزای خووب و متنوع زندگی ده روز در مشهد
چه قفسه هایی ک طی تابستون از کتابفروشیا درو کردم
و ب همون نسبت برداشت نداشتم تو تابستونم
چه شبایی ک قهقهه زدم و لذت بردم از کنارخونواده بودن و چه شبایی ک اشک چشممم امانمو بریده بود
همه این روزا گذشتن
همشون رفتن و من موندنم و فاطمه ای ک از خودش دور شد
فاطمه ای که از فکر کردن خسته شد
فاطمه ای که با مشغول کردن خودش ب کوچکترین سرگرمیا سعی کرد خودشو گول بزنه و فکر نکنه
نمیخام قضاوت کنم خودمو شاید برام لازم بوده این دوره رو در خلسه بسر ببرم شایدم بعدها متوجه بشم چه روزایی رو از دس دادم…
این ترمم ک دیگ ترم اخره و در کمال ناباوری بایدبا دوران دانشجویی خداحافظی کنم اما میخام ک قبل اینک وارد اخرین ترم تحصیلیم شدم برگردم به همون فاطمه سابق
به همون فاطمه پرسشگر
این روزها روزهای مهمی برای رقم زدن تصمیم های بزرگه
تصمیماتی که جهت میده ب زندگیت
از خدا میخام منو از بیخبری دربیاره،به مسیرم جهت بده
توی مهم ترین تصمیماتی ک میگیرم کمکم کنه
امروز27شهریور روز شمار رسیدن به تولدم شروع شد
مررسی ک روزم با هدیه عزیزم خاص شد
حیفم اومد یه شعری نزارم گفتم ببینیم هوشنگ ابتهاج واسمون چی میخونه ک دیدم میگ:

نگاه کن هنوز
آن بلند دور
آن سپیده ،
آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست؛
سپیده ایی که جان آدمی
هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس
در آن زلال دم زدن ،

سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
و نهی بدان فراز…

🍁#ابتهاج

خواندن ادامه مطالب

هفتم مرداد

بعد از تـــــو ،
تا همیشه
شب ها و روزها
بی ماه و مهر می گذرند از کنار ما
اما
پشت دریچه ها
در عمق سینه ها
خورشید ِ قصه های تو همواره روشن است

#فریدون_مشیری

وای ک یه هفتم دیگ از راه رسیدو خوبیاشو دونه دونه چیدم گذاشتم تو صندوق دلم ک هروقت دلم گرفت برم سراغشون😊
کمتر ادمی رو داریم ک از سوپرایز خوشش نیاد،اما من دیگ شورشو دراوردم بس ک ذوق مرگ میشم با سوپرایز و خودمم سعی میکنم بتونم متقابلا این حس شادی رو فراهم کنم واس اطرافیانم
امروز
وقتی درگیر روزمرگی های زندگیم بودم زنگ در خونه خورد و منم بی تفاوت رفتم و درو باز کردم اقای پستچی داشت میگف خانم فاطمه غلامی بسته دارین
منم هنگ بسته رو گرفتم و تا چشمم ب فرستنده افتاد مردمک چشم گشااد شد و دیگ ذوق مرررگ…
اره دیگ بسته دکترعزیزم بود و من منتظر دیدن نمونه هام بودم ک چشمم ب هدیه های خوشگلی افتاد ک داخل کارتون یه گوشه منظم نشسته بودن…اثری از نمونه ها نبود😂😂
خلاصه ک تموم لحظه های بعدشو رنگی رنگی میدیدم
مث عصری ک توی داروخونه لبخند از لبام محو نمیشد و به اون انرژی خوبه اضافه کردم،حتی چهره بیمارایی ک میومدن و لبخنداشون تو ذهنم ثبته
هوای امروز ک دیگ باهام یار بودو هیچی کم نزاشت همون ابرای تپل کومولوسی بالا سرم ک لبه هاشون پره نووره
هییی چه میکنه این قدرت افکار ما ادما
میتونه تو بدترین شرایط بهشت رو واست بسازه و توی اوج خوشی حس ناامیدی رو…
مراقب افکارمون باشیم اونا جوهره طلایی روحمون هستن
میتونن لحظه لحظمون رو تسخیر کنن
خدا جونم شکرت بابت تموم حسای خوبی ک امروز داشتم
کمکمون کن بیشتر ببینیم و درکشون کنیم و اینقده غر نزنیم
#حس خوب

خواندن ادامه مطالب

عمروامید

ﻧﻪ !
ﻫﺮﮔﺰ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﺮﺩﻡ
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﺳﻮ ﯼ ﺩﻫﻠﯿﺰﺵ
ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﯾﯽ ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ .

#ﺍﺣﻤﺪ_ﺷﺎﻣﻠﻮ
امروز دوم مرداد سالروز درگذشت این شاعر عزیز بود ک با اشعارش همیشه باعث میشه تو پرواز روحتو حس کنی و تورو ب دنیای عمیق درونت هدایت میکنه،روحش شاد
مدت زیادی شده ک دیگ نمینویسم توی ذهنم ب عنوان یه کار نیمه تمام همیشه یه گوشه نشسته و حس عذاب وجدانو یاداور میشه
حس خوب امروزمو مدیون خانوم دکترم ک ب عنوان اولین نفر روز دخترو بهم تبریک گف
توی دنیایی با این همه مشغله و گرفتاری همین ک قلبمون ب عشق عزیزانمون میتپه میتونه تنها دلیل خوشحالیمون تو این روزای کسالت بار باشه
اولین روزی بود ک دوشیفت داروخانه رفتم و خیلی خسته شدم کلی انرژی منفی اومد سراغم
احساس کردم جای من اینجا نیس توی سیستمی ک کاملا تجاریه و یه نسخه پیچ میتونه کارسالیانه تورو انجام بده جز درمواردی ک خود مردم ازت بخوان بهشون مشاوره بدی
بیشتر از هرچیزی جای خالی خودمو توی فیلد پژوهشی احساس کردم
وقتی میبینم مردم میان مراجعه میکنن از داروهایی میگن ک دیگ جواب نمیگیرن و نسبت بهش مقاوم شدن، باخودم فکر میکنم میتونی جز کوچیکی از زنجیره ای باشی ک خودت با پژوهش و خلق ترکیبات ناول بتونی به بشریت کمک کنی تا اینک بخای سرمایه عمرتو توی داروخونه ای بگذرونی ک هزاران ادم با تحصیلات کمتر میتونن کار ملتو راه بندازن و دستشون از تحقیق و پژوهش کوتاهه
من خودمو مسئول میدونم ک توی این چن سالی ک عمر گرفتم بدونم بهر چه کاری ساخته شدم و بهترین عملکردو از شخص خودم ارائه بدم
بالاخره هر کسی رو بهر کاری ساختن
هرچند ک میدونم خیلییی سخته تحمل این روزا اما شیرینی این حس ک به روشن ترشدن مسیر زندگیت کمک میکنه اون تلخیا روهم کم میکنه
خدایا شکرت بابت تموم لحظه هایی ک بهم نظر داشتی و داری
کمکم کن از پسش بربیام
درضمن یکمم آدم باشم😅خیلی از خودم دلخورم
باشد ک رستگار شویم
پایان روز سخت دوم مرداد با دورهمی خونوادگی در عطاویچ همراه شد.
درضمن تصویرم هدیه استادجونمه

خواندن ادامه مطالب

غرور

دیگران از درون ما بی خبرند. آنها ما را از حالتهای چهره ای و بدنی که نشان می دهیم، از کلماتی که بر زبان می آوریم، از احساسی که در موقعیت های مختلف نشان می دهیم، از واکنش ها و رفتارهایمان در برابر افراد و رویدادها می شناسند. قضاوت دیگران در باره ما از طریق مجموع این فاکتورها صورت می گیرد.
اگر خود را از بیرون مشاهده کنید چه می بینید و چه قضاوتی در مورد خود می کنید؟
چالش جالبیه شما هم بهش فک کنید امروز یکی از نزدیکانم بهم گف تو ادم مغروری هستی!اولین بار بود ک اینو شنیدم همون لحظه فکر کردم دچار پیش داوری شده ک دکترا ادمای مغرورین ک اینو اکثرا میگ و شاید حرفی یا رفتاری از سوی من باعث شده همچین فکری کنه اما بعدش ک نشستم فکر کردم گفتم شاید واقعا مغرورم خودم احساس نمیکنم
پرسیدن از بقیه برای شناخت خصوصیاتمون خیلی میتونه بهمون کمک کنه
امروز از خودم بدم اومد به خیلی از رفتارهام فکر کردم به خیلی از برخوردهام هیچ وقت تو زندگیم دوس نداشتم کسی رو از خودم برنجونم
هیچ وقت،باید خودمو اصلاح کنم
خدایا کمکم کن دل کسی رو نشکنم
22تیرماه96#جعبه طبیعی
دلم مث اسمون امروز ابریه

خواندن ادامه مطالب

4.4.96

سروده ی مولانا جلال الدین محمد بلخی ( مولوی )
  ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت میکنم
توکعبه ای هر جا روم قصد مقامت میکنم
هر جا که هستی حاضری از دور درما ناظری
شب خانه روشن میشود چون یاد نامت میکنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر میزنم
گه چون کبوتر پر زنان آهنگ بامت میکنم
گر غایبی هر دم چرا آسیب بردل میزنم
ور حاضری بس من چرا درسینه دامت میکنم
دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روز نیست
زان روزن دزدیده من چون مه پیامت میکنم
آی آفتاب از دور تو بر مافرستی نور تو
ای جان هرمهجور تو جانرا غلامت میکنم
من آینه ی دل را زتو این جا صقالی می دهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت میکنم
درگوش تو درهوش تو وندر دل پر جوش تو
اینها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم
ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را
هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم
ای چاره درمن چاره گر حیران شو و نظاره گر
بنگر کزین جمله صور این دم کدامت می کنم
گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف
یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت میکنم
گر سالها ره می روی چون مهره ای در دست من
چیزی که رامش میکنی زان چیز رامت می کند
ای شه حسام الدین حسن میگوی با جانان که من  
جانرا غلاف معرفت بهر حسامت میکنم

این شعر بی نظیرررره واقعا بخصوص توصیه میکنم با صدای دکتر سروش گوش بدین.
امشب ماه شوال رخ نمود عید فطر از راه رسید
با وجود این روز مبارک پیش رو دلم از خودم گرفت ازینک این ماه عزیزو از دست دادم و اونقدری ک باید حقشو ادا نکردم و ازش بهره کافی نگرفتم
ذهنم بسیار اشوب بود
دلم روشنه ب اینک روزای پیش رو دیگ رو از دست ندم
تک تک بیت های بالا مفهوم عمیقی دارند ک مدام بهت گوشزد میکنن ک خدا خودش میدونه حالت همیشه خوب نیس و مرتبه و ارزش یکسانی در هر لحظه زندگیت نداری
گاهی اندازه فرشته بالا میری و روحتو ب پرواز در میاری
گاهی شیطان درونت شعله میکشه و مهارش خیلی سخته
بعنوان اولین شب عید سالهای عمرم ازش میخام انگیزه ادامه راهو بهم بده و توی این فرازو نشیب ها کنارم باشه
امروز چهارمین روز تابستون سفر کوتاه زابل بیرجند
لحظه ای تا خطر مرگ…بخیر گذشت
عیدتون مبارک

خواندن ادامه مطالب

قدر

سلام خدای خوبم میگن اخرین شب قدر ماه رمضونه ،ینی داری تقدیرمونو مینویسی با زبان سکووت باهات صحبت میکنم…مدارا کن باهام…یا من رفیق من لا رفیق له
بهترین صفتی ک میتونم الان بگم
یا نور و یا نور و یا نور
گناهانمون رو ببخش، راهمون رو نشونمون بده
انتخابم کن خدا،رسالتم رو یاداوری کن
خدایا من آن تو ام مرا به من باز مده
سحر امتحان فراورده بیولوژیک
حیاط پشتی
خلوتی با دوست…

خواندن ادامه مطالب

شب قدر

گر با سحر ها خو کنی بانگ خدا را بشنوی
دل را اگر گیسو کنی هر شب ندا رابشنوی
در آن سکوت جانفزا از عرش می آید صدا
گوش دگر باید تو را تا آن صدا رابشنوی
محو جان راز شو با جان شب دمساز شو
تا از گلوی مرغ حق نام خدا را بشنوی
بال خدای ساز کن تا عرش حق پرواز کن
کز قدسیان گل نغمه حی علا رابشنوی
باغ دعا پرگل شود هر برگ گل بلبل شود
در باغ شب گر بگذری غطر دعا را بشنوی
از سبزه ها وز سنگ ها سر می زند آهنگ ها
گر گوش جان پیدا کنی آهنگ ها را بشنو
“مهدی سهیلی”

سلام بیست و یکمین روز ماه رمضان و شب قدر دیگری هم گذشت و ماهمچنان اندر خم نگاهت مانده ایم…
هردعایی کنم حق مطلب رو ادا نکردم فقط میشه گفت
چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار

خواندن ادامه مطالب